اشتباه
ما رو باش خيال مي کرديم یارمون و پيدا کرديم
يکي که باهاش توي دشت، يا لب چشمه مي گرديم
يکي هست مثل خود ما، خسته از ريا و نيرنگ
يکي از چشمه ي مهتاب، يه نفر ساده و يکرنگ
يکي که تو شهر غربت، همنشين شب يلداست
اون که آشناي ديروز، موندني تا صد تا فرداست
دلمون و بسته بودیم، گرچه از عشق خسته بودیم
دل پر از تجربه اما، قفلش و شکسته بودیم
ولی اون نخواست بمونه، بی صدا و بی بهونه
یه روزی مثل پرنده، پر کشید از توی لونه
پر کشید و رفت از اینجا، دل به حرف آدما داد
موندنی نبود از اول، رفت و تن به جاده ها داد
رفت و با رفتن اون ماه، دیگه بالا نیومد باز
سرنوشت درسش و خوب داد، شب سیاه تا ابد باز
بعد رفتنش غباری روی آینه ها نشسته
ایندفه قفل دل ما، تا ابد، همیشه بسته