تبليغاتX

دلم گرفته اسمون نمی تونم گريه کنم....شکنجه می شم از خودم نمی تونم شکوه کنم... انگاری کوه غصه ها رو سينه من اومده...آخ داره باورم می شه..خنده به ما نيومده... دلم گرفته اسمون از خودتم خسته ترم...تو روزگار بی کسی يه عمره که دربه درم... حتی صدای نفسم می گه که توی قفسم...من واسه اتيش زدن يه کوله بار شب بسم... دلم گرفته اسمون يه کم منو حوصله کن...نگو زدست روزگار يه خورده کمتر گله کن... منو به بازی می گيرن عقربه های ساعتم...برگه تقويم می کنه لحظه به لحظه لعنتم... اهای زمين يه لحظه تو نفس نزن...بذار تا آروم بگيره يه ادم شکسته تن...!

جزیره سبز - حسادت

مگر آن خوشه گندم

مگر سنبل

مگر نسرين

تو را ديدند.

كه سر خم كرده خنديدند.

 

مگر بستان

شميم گيسوانت را

چو آب چشمه ساران روان نوشيد

مگر گلهاي سرخ باغ ريگ آباد

در عطر تن تو غوطه ور گشتند

كه سرنشناس و پانشناس

از خود بي خبر گشتند

 

مگر دست سپيد تو

تن سبز چناران بلند باغ حيدر را نوازش كرد

كه مي شنگند و

مي رقصند و

مي خندند

 

مگر ناگاه

نسيم سرد گستاخ از سر زلفت ...

چه مي گويي ؟

تو و انكار ؟

تو را بر اين وقاحت ها كه عادت داد ؟

صداي بوسه را حتي

درخت تاك قد خم كرده بستان شهادت داد

مگر ديوار حاشا تا كجا،

- تا چند ؟

 

خدا داند كه شايد خاك اين بستان

هزاران

صد هزاران

بوسه بر پاي تو ...

- ديگر اختيارم نيست

توانم نيست

تابم نيست

به خود مي پيچم از اين رشك

- اما خنده بر لب با تو گويم:

- اضطرابم نيست .

 

مگر ديگر من و اين خاك،

- واي از من

چناران بلند باغ حيدر را

تبر باران من در خاك خواهد كرد

نسيم صبحگاهي جان ز دست من نخواهد برد

 

ترحم كن،

نه بر من

بر چناران بلند باغ حيدر

بر نسيم صبح

شفاعت كن

به پيش خشم، اين خشم خروشان كه در چشم است

به پيش قله آتشفشان درد

شفاعت كن

كه كوه خشم من با بوسه تو

ذوب مي گردد

***

مصدق

دست نوشته هاي تنها در شنبه 1386/03/12 | موضوع: هر چه میخواهد دل تنگت بگو |
ادامه مطلب |