تبليغاتX

دلم گرفته اسمون نمی تونم گريه کنم....شکنجه می شم از خودم نمی تونم شکوه کنم... انگاری کوه غصه ها رو سينه من اومده...آخ داره باورم می شه..خنده به ما نيومده... دلم گرفته اسمون از خودتم خسته ترم...تو روزگار بی کسی يه عمره که دربه درم... حتی صدای نفسم می گه که توی قفسم...من واسه اتيش زدن يه کوله بار شب بسم... دلم گرفته اسمون يه کم منو حوصله کن...نگو زدست روزگار يه خورده کمتر گله کن... منو به بازی می گيرن عقربه های ساعتم...برگه تقويم می کنه لحظه به لحظه لعنتم... اهای زمين يه لحظه تو نفس نزن...بذار تا آروم بگيره يه ادم شکسته تن...!

جزیره سبز - اشعار تنها: "مرداب" تقدیم به نیلو

باز هم تنهايم
لب مردابي - آه 
 خسته و سرگردان
  لحظۀ معجزه را چشم به راه
با خودم مي گويم
   باز آيا به صبا اميد است؟
خيره ام بر آبي 
     پر از آرامش محض
دیرگاهی است که فهمیده ام این آرامش
          انعکاسي است ز دنياي برون
      پشت اين آينه ها
دشت خشکي  است پر از پوچي ها
    سرد و ظلمت زده است آينۀ اين مرداب
        ناگهان مي بينم
          عکس مهتاب در آن مي خندد
      گوشه اي از دل آب
 سر برآورده گلي زيبا رو
    گل نيلوفر من، زادۀ اين تصوير است
من دلم مي خواهد
      که بنوشم آبي
                           از دل اين مرداب
تن من تشنۀ مهتاب وفاست
با خودم مي گويم
   باز آيا به صبا اميد است؟

دست نوشته هاي تنها در جمعه 1386/01/10 | موضوع: اشعار تنها |
ادامه مطلب |