با دستهایی باز
چلیپا وار دراز کشیده ام
بر بستر اتاقت
و خیره شده ام به پنجره ای که
هزاران حرف زنگ نخورده اش
دیوار را بر سرم آوار می کند
میدانم اگر پنجره را باز کنم
بقچه رازهایش باز میشود
و کبوتر قلبت را کیش میدهد
سرم را بر میگردانم و قاب خالی تو را نظاره می کنم
پلکهای اندوهم را میبندم و میگذارم
سوز اشکهایمان را بسراید
شاید التیام درد پنهان من باشد
تو رفته ای
تو رفته ای به هر دلیلی
و من ماندهام و هزار توی وسوسه انگیز انتظار
دیگر خواب هایم بی تو معنا نمیشوند
خواب هایم چون "ابرهای گل کلمی" از هم دریده است
آخر جادوگر زمان آنها را در خود بلعیده است
سر بر می گردانم و خیره می شوم به قاب پنجره ای که حالا
از تمام "ابرهای گل کلمی"
و یک چینه بام کبوتر سپید
تنها یک مشت حرف زنگ زده برایش باقی مانده است