فاصله را تو يادم دادي وقتي با لبخند دور شدي از من ...
خيلي وقت است چيز خوبي ننوشته ام
گمم!
گم شده ام
گمم كرده اند
مي زنم بيرون
همه خيابان را در خودم راه مي روم
خستگي ام را بغل مي كنم
ديشب دوبار ه جوان ! شدم
وقتي دستم را به بوم نقاشي كشيدم نوك قلم شكست!
خواستم قلمي ديگر بردارم كه صداي خنده ات گوشم را پر كرد
..
خاطره خزان زده ام را نفس نفس مي زنم و خواب ديشب را از نو نقاشي مي كنم !!
اشك هايم را قورت مي دهم
ولي باز حنجره چشمانم تار مي شود
آخ كه هيچ چيز ترا به من پس نمي دهد ..
حالا با صداي بلند گريه مي كنم
چه قدر بچه شده ام
....
+
نوشته شده در جمعه
1385/11/20ساعت 14:45 توسط نیلو*
|