وقتي شلاق نفرت بر تن نازك خيالان مي نشيند
وقتي خدا فراموش مي شود
وقتي تنهايي استخوانت را مي پكاند
وقتي ديگر كسي مهرباني را نمي شناسد...
فصل پايان فرا مي رسد!
مي توانستم شاعري باشم سرد و مغرور! تا بر گرسنگان قلم حكومت كند
مي توانستم نويسنده اي باشم بي ريا ! تا حقيقت دروغ را بنگارد
مي توانستم نقاشي باشم شيك پوش ! تا فقر و فلاكت را از تيغه الماس بنگرد
مي توانستم ولگرد كاباره هاي لاله زار باشم تا بسترهوس را براي قماربازان مست بوسه
دهد
اما نتوانستم
شعر سرودن دشوار است ،
تلخ است ،
وقتي كه زبان آزادي را از تو گرفته باشند..
من اينجا كابوس درد مي بينم
آوار بندگي را به دوش مي گيرم
آينده را از گذشته مي شويم
دور مي شوم
دور دور خيلي دور
دور از زندگي ...... دور از ما ............ دور از خود
....................... .