با دستهایی باز
چلیپا وار دراز کشیده ام
بر بستر اتاقت
و خیره شده ام به پنجره ای که
هزاران حرف زنگ نخورده اش
دیوار را بر سرم آوار می کند
میدانم اگر پنجره را باز کنم
بقچه رازهایش باز میشود
و کبوتر قلبت را کیش میدهد
سرم را بر میگردانم و قاب خالی تو را نظاره می کنم
پلکهای اندوهم را میبندم و میگذارم
سوز اشکهایمان را بسراید
شاید التیام درد پنهان من باشد
تو رفته ای
تو رفته ای به هر دلیلی
و من ماندهام و هزار توی وسوسه انگیز انتظار
دیگر خواب هایم بی تو معنا نمیشوند
خواب هایم چون "ابرهای گل کلمی" از هم دریده است
آخر جادوگر زمان آنها را در خود بلعیده است
سر بر می گردانم و خیره می شوم به قاب پنجره ای که حالا
از تمام "ابرهای گل کلمی"
و یک چینه بام کبوتر سپید
تنها یک مشت حرف زنگ زده برایش باقی مانده است
وقتي شلاق نفرت بر تن نازك خيالان مي نشيند
وقتي خدا فراموش مي شود
وقتي تنهايي استخوانت را مي پكاند
وقتي ديگر كسي مهرباني را نمي شناسد...
فصل پايان فرا مي رسد!
مي توانستم شاعري باشم سرد و مغرور! تا بر گرسنگان قلم حكومت كند
مي توانستم نويسنده اي باشم بي ريا ! تا حقيقت دروغ را بنگارد
مي توانستم نقاشي باشم شيك پوش ! تا فقر و فلاكت را از تيغه الماس بنگرد
مي توانستم ولگرد كاباره هاي لاله زار باشم تا بسترهوس را براي قماربازان مست بوسه
دهد
اما نتوانستم
شعر سرودن دشوار است ،
تلخ است ،
وقتي كه زبان آزادي را از تو گرفته باشند..
من اينجا كابوس درد مي بينم
آوار بندگي را به دوش مي گيرم
آينده را از گذشته مي شويم
دور مي شوم
دور دور خيلي دور
دور از زندگي ...... دور از ما ............ دور از خود
....................... .
با ديـــدن تــــو بـــه شر و شـــور افتادم
ازهرچه که هست ونيست دور افتادم
درآبـــي چشـــــم تو شنــا مي کـردم
چون ماهي کوچکي به تـــــور افتادم