مگر آن خوشه گندم
مگر سنبل
مگر نسرين
تو را ديدند.
كه سر خم كرده خنديدند.
مگر بستان
شميم گيسوانت را
چو آب چشمه ساران روان نوشيد
مگر گلهاي سرخ باغ ريگ آباد
در عطر تن تو غوطه ور گشتند
كه سرنشناس و پانشناس
از خود بي خبر گشتند
مگر دست سپيد تو
تن سبز چناران بلند باغ حيدر را نوازش كرد
كه مي شنگند و
مي رقصند و
مي خندند
مگر ناگاه
نسيم سرد گستاخ از سر زلفت ...
چه مي گويي ؟
تو و انكار ؟
تو را بر اين وقاحت ها كه عادت داد ؟
صداي بوسه را حتي
درخت تاك قد خم كرده بستان شهادت داد
مگر ديوار حاشا تا كجا،
- تا چند ؟
خدا داند كه شايد خاك اين بستان
هزاران
صد هزاران
بوسه بر پاي تو ...
- ديگر اختيارم نيست
توانم نيست
تابم نيست
به خود مي پيچم از اين رشك
- اما خنده بر لب با تو گويم:
- اضطرابم نيست .
مگر ديگر من و اين خاك،
- واي از من
چناران بلند باغ حيدر را
تبر باران من در خاك خواهد كرد
نسيم صبحگاهي جان ز دست من نخواهد برد
ترحم كن،
نه بر من
بر چناران بلند باغ حيدر
بر نسيم صبح
شفاعت كن
به پيش خشم، اين خشم خروشان كه در چشم است
به پيش قله آتشفشان درد
شفاعت كن
كه كوه خشم من با بوسه تو
ذوب مي گردد
***

مصدق
وای باران ! باران!
شيشه پجره را باران شست.
از دل من اما.......... چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
تو بهاری؟
نه.
بهاران از توست.
هوس باغ و بهارانم نيست
ای بهين باغ و بهارانم تو!
باز کن پنجره را
تو اگر باز کنی پنجره را-
من نشان خواهم داد
به تو زيبايی را...............
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خويش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نيست ز دارايی داماد و عروس
صحبت از کودکی و سادگی است
چهره ای نيست عبوس.
در دلم آرزوی آمدنت ميميرد
رفته ای اينک اما آيا
باز برميگردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه تمنای محالی دارم- خنده ام ميگيرد!
من گمان ميکردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چهار فصلش همه آراستگی ست.
من چه ميدانستم
هيبت باد زمستانی هست.
من چه ميدانستم
دل هر کس دل نيست؟
در ميان من و تو فاصله هاست.
گاه می انديشم
ميتوانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری!
تو توانايی بخشش داری.
دستهای تو توانايی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد.
و تو چون مصرع شعری زيبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی......
تو به اندازه ی تنهايی من خوشبختی
من به اندازه ی زيبايی تو غمگينم
چه اميد عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟؟؟----- هيچ.
من چه دارم که سزاوار تو؟؟؟؟------ هيچ.
تو چه داری؟ ---همه چيز.
تو چه کم داری؟---هيچ.
آرزو ميکردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا ميخوانی؟؟؟
باورم نيست که خواننده ی شعرم باشی.
( کاشکی شعر مرا ميخواندی)
گاه می انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس ميگويد؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی ميشنوی
روی تو را کاشکی ميديدم.
شانه بالا زدنت را ــ بی قيد
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟
چه کسی ميخواهد
من و تو ما نشويم؟؟؟
خانه اش ويران باد.
من اگر ما نشوم تنهايم
تو اگر ما نشوی خويشتنی
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزی
همه بر ميخيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشينی
چه کسی برخيزد؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت!
سخن از مهر من و جور تو نيست.
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنايی با شور؟
وجدايی با درد؟
سينه ام آينه ای ست
با غباری از غم.
تو به لبخندی از اين آينه بزدای غبار.
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزم
همه بر ميخيزند......
حميد مصدق
دوباره موج غزل آرزوی دريا کرد
دوباره موج غزل آرزوی دریا کرد
و تکه تکه ی رود عزم ترک صحرا کرد
میان قافیه ها و ردیف ها می گشت
که کوله بار سفر را دوباره پیدا کرد
ترانه ای که دلش را عجیب شیدا کرد
نشست و وسوسه سیب سرخ را خط زد
اگر چه آدم قلبش هوای حوا کرد
وشیشه های شب تیره را تماشا کرد
شکسته بود دلش از تمام خاطره ها
نگاه تلخ و سیاهی به صبح فردا کرد
حصار خاکی تن را یکی یکی وا کرد
رسیده بود به دریا و روح آزادش-
-درون قلب زلال و عمیق ماواء کرد

شاعر: تک و تنها
|
دقت كرديد كه همه چيزهاي خوب خانم هستند: خورشيد خانم، پروانه خانم، مهتاب خانم! اما همه چيزهاي بد آقا هستند: آقا دزده، آقا گاوه، آقا گرگه، ترکه ميره کتابخونه کتابشو پس بده. کتابدار ازش ميپرسه کتاب چطور بود؟ ترکه ميگه : شخصيت زياد داشت ولي داستان و محتوا نداشت! کتابدار ميگه: اهه، دفتر تلفن من دست تو چيکار ميکنه؟ آگهي ازدواج: خانمي هستم تحصيل كرده، زيبا، با موهاي مشكي و بلند، چشمهاي مشكي، اندامي مناسب، كمري باريك، كاملا معاشرتي، داراي آپارتمان و ماشين آخرين مدل و با وضع مالي عالي كه حاضر به ازدواج با هيچ مردي نيستم. فقط آگهي دادم دلتون بسوزه! ترکه ميره خواستگاری، بابای عروس بهش ميگه: اون گلی که زدی به يقهات، خارش اذيتت نميکنه؟ترکه ميگه: خارش که نه، ولی گلدونش که تو شلوارمه خیلی اذیتم میکنه! هر وقت دلتنگ ميشم ميام پشت در قلبتو هي در مي زنم .. پس هر وقت قلبت مي زنه بدون که دلم برات تنگ شده دوست دارم يه سنگ بردارم و روي اون بنويسم: دلم برات تنگ شده و اونو محكم بكوبم توي سرت تا بفهمي كه فراموش كردن من چقدر سخت و دردناکه |
شاد باشید و فرخونده
دوان در سایه روشنهای یک مهتاب خلیائی
نسیم شرق می آید، شکنج طره ها افشان
فشرده زیر بازو، شاخه های نرگس و مریم
از آنهائی که در سعدیه شیراز می رویند
ز چین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگلها
دوان می آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید
درِ خلوت سرای قصر سلطان ریاضی را
*** ***
درون کاخ استغنا، فرو از تخت اندیشه
سر از زانوی استغراق خود بردار
به این مهمان
که بی هنگام و ناخوانده است در بگشا
اجازت ده که با دست لطیف خوش بنوازد
به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را
به آن ابریشم اندیشه هایت شانه خواهد زد
*** ***
نبوغ شعر مشرق نیز با آیین درویشی
به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام
به دنبال نسیم،
از در رسیده،
میزند زانو
که بوسد دست پیر حکمت و دانای مغرب را.
*** ***
انشتن آفرین بر تو
خلا، با سرعت نوری که داری در نوردیدی
زمان
در جاودان پی شد،
مکان در لامکان طی شد
حیات جاودان کز درک بیرون بود پیدا شد
بهشت روح علوی هم که دین میگفت جز این نیست
تو با هم آشتی دادی جهان دین و دانش را
انشتن ناز شست تو
نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست
اتم تا میشکافد جزو جمع عالم بالاست
به چشم مو شکاف اهل عرفان و تصوف نیز
جهان ما، حباب روی چین آب می ماند
من ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم
جهان جسم
موجی از جهان روح می بینم
اصالت نیست در ماده.
*** ***
انیشتن صد هزار احسن
ولیکن صد هزار افسوس
حریف از کشف و الهام تو دارد بمب می سازد
انشتن اژدهای جنگ
جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد
دگر پیمانه عمر جهان لبریز خواهد شد
چه میگویم؟
مگر مهر و وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟
مگر آه سحر خیزان سوی گردون نخواهد رفت؟
مگر یک مادر از دل "وای فرزندم" نخواهد گفت؟
*** ***
انشتن بغض دارم در گلو
دستم به دامانت
نبوغ خود به کام التیام زخم انسان کن
سر این ناجوانمردان سنگین دل به راه آور
نژاد و کیش و ملیت،
یکی کن ای بزرگ استاد
زمین،
یک پایتخت امپراطوری وجدان کن
تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را
*** ***
انشتن؟
نامی از ایران ویران هم شنیدستی؟
حکیما محترم میدار مهد ابن سینا را
به این وحشی تمدن گوشزد کن حرمت ما را
انشتن،
پا فرا تر نه ،
جهان عقل هم طی کن
کنار هم ببین موسی و عیسی و محمد را
کلید عشق را بر دار و حل این معما کن
وگر شد از زبان علم،
این قفل کهن وا کن
انشتن
باز هم بالا
خدا را نیز پیدا کن
استادمحمد حسین شهریار
نه شور عشــق رنگین کــرد بزم زندگانی را
نه این افسانه شیرین ساخت رویای جوانی را
به خون دیده پروردم گل حـسرت که تا دیـدم
جدا از عشق، مرگی تلــخ عهـد زندگانـی را
فروغ دور دستی جلوه گر ناگشته پنهـان شـد
نمی دانم که دیــدم یا ندیــدم مــهربانــی را
دلـم کامی ندیـد از رنگ و بوی نو گلی آری
چـراغ لاله مهمـان بـود بــاد مــهرگانـی را
نیابد راه، کس در مـحنت آباد دلـم جز غـم
من و غـم خــوب می دانیم قدر هـمزبانی را
در این دریای بی پایان چو گردابم که موج غم
نصیبم داشـت این افغان و اشـک جاودانی را
فریبـی بود یا شـوقــی، امیدی بود یا رنگـی
ندانـم زانکــه می بیـبنم سراب زنـدگانی را
سـروش از عـرش میخـواند سرود دلکـش "گلشـن"
به گــوش جان نیــوش این نغـمـه های آســمانی را
گلشن کردستانی
ولی هر گز نخواهـم کــرد از خاطر فراموشت
به گیـســوی تو سوگنــد ای سر زلـفت قرار من
که میرقصد دلم، از رقص گیسوی تو بر دوشت
اگـر عطـر سر زلـف تو از سر میبـرد هـوشــم
شراب شعر من میسازد ای گل مست و مدهوشت
چه حاجت گر نمیتابد چراغ مه به ایوانم
که روشن میکند میکند شام مرا صبح بنا گوشت
نسیم از خاطر خود میبرد عطر بهاران را
اگر روزی در آمیزد به بوی عطر آغوشت
ترا تا افسر نازست بر سر ای شه خوبان
دری دیگر نمیداند غلام حلقه در گوشت
علی اکبر دلفی
فریدون مشیری
مریم حیدرزاده
بيا گل شدن را رعايت كنيم
ز پروانه ماندن حمايت كنيم
اگر باد غم شاخه اي را شكست
ز دست هجومش شكايت كنيم
مریم حیدر زاده
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس ازيك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم كه چرا رفتي
نمي دانم چرا شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
دانم كجا تا كي براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
برگرد
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرداست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
مریم حیدر زاده
مرا عمري به دنبالت كشاندي
سرانجامم به خاكستر نشاندي
ربودي دفتر دل را و افسوس
كه سطري هم از اين دفتر نخواندي
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرشکي هم فشاندي
گذشت از من ولي آخر نگفتي
كه بعد از من به اميد كه ماندي
هوا ترست به رنگ هواي چشمانت
دوباره فال گرفتم براي چشمانت
اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا
قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د
اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت
دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست
كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت
تمام آينه ها نذر ياس لبخندت
جنون آبي در يا فداي چشمانت
چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج
به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت
تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي
در انتظار چه خاليست جاي چشمانت
به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون
به انتهاي خود و ابتداي چشمانت
من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز
تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت
خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعاي چشمانت
مریم حیدر زاده
فریدون مشیری
احمد شاملو
۲: وقتی سر سفره غذا هستيد و بقليتون زل زده به تلويزيون و اصلا حواسش به غذاش نيست ، بهترين موقع برای خالی کردن نمکدون در غذای فرد مذکور ميباشد .
۳: وقتی به ساندويجی رفتيد ، يک جوری سر دوستتون رو گرم کنيد و بعد که حواسش پرت شد ، نی نوشابه اش را برداشته و گره بزنيد و بعد داخل نوشابه اش قرار بدين ، موقعی که دوستتون خواست نوشابه اش را بخورد ، چهره اش ديدنيه .
۴: تمام مراحل بالا را طی کنيد ، فقط به جای اينکه نی را گره بزنيد ، در نوشابه اش نمک بريزيد
۵: قلعه شنی ای را که بچه ها در ساحل درست کرده اند را خراب کنيد و بعد با خنده بگوييد معذرت ميخوام .
۶: هر وقت کسی براتون جک دسته اول تعريف کرد ، آن را جلوی چشمش برای ديگران تعريف کنيد .
۷: وقتی يک فرد مبتدی ميخواد برای اولين بار با کامپيوتر کار کنه ، فيشهای ماوس و کی بورد را بکشيد .
۸ : جلوی فرد حسودی از محبتهای خانوم و مادر خانومتان صحبت کنيد .
۹: در موقع عصبانيت دوستانتون ، فقط بخنديد .
۱۰: اگر شما بچه کوچک دارين ، سعی کنيد هميشه جلوی کولر عوضش کنيد ، تا بقيه هم از اون بوی خوش کمال استفاده رو ببرن .
۱۱: وقتی برادر و يا خواهرتون داره با يکی از بهترين دوستاش چت ميکنه فيوز کنتر را بالا بزنيد .
۱۲: روی ديوار سفيد خانه همسايتان با حروف بزرگ بنويسيد : لطفا اينجا چيزی ننويسيد .
۱۳: درست در مسير معلم و يا استادتون نخ نامرئی بکشيد .
۱۴: روی صندلی معلم و يا استادتون چسب قطره ای بريزيد تا به صندلی بچسبه .
۱۵: وقتی خونه يک فرد خسيس رفتيد ، تمام قندهای قندون رو توی چاييتون بريزيد .
۱۶: هر وقت رفتيد خونه دوستتون و رفتين پای کامپيوترش ، همينکه ديديد دوست نيست ، سريع يک اف ۳ بزنيد و ستاره نقطه ام پی ۳ رو سرچ کنيد و تمام يافته ها رو شيفت ، دليت کنيد.
۱۷: چند دقيقه قبل از اينکه به قصد مسافرت از خانه خارج شويد با دوستتان تماس بگيريد و با اصرار او را به خونه تون دعوت کنيد .
۱۸: وقتی متوجه شديد که يکی از اقوام تان ميخواهد برای تعطيلات عيد به مسافرت برود ، به مهمانی انها برويد و تا روز چهرده همان جا پلاس باشيد .
۱۹: در دقيقه نود امتحان ، وقتی همکلاسيتون ، ازتون تقلب خواست به او کاغذ سفيد تحويل بدهيد .
۲۰: يک سانديس خالی را باد کنيد و به دوستتون تعارفش کنيد تا بخوردش .
۲۱: وقتی به يک مغازه شيک شلوار فروشی رفتيد ، برخلاف تاکيدهای فروشنده شلوار را آنقدر پايين بگيريد تا خاکی شود ، بعد از آن هم بگوييد که آن را نپسنديد .
۲۲: بعد از خوردن شام عروسی که همه در حال رفتن هستند ، دستهايتان را با لباس فرد جلوييتون پاک و مطمئن باشيد که کسی نميفهمد .
۲۳: ساعت ۳ نصفه شب و در حالی که يک ماسک فوق العاده ترسناک بر سر دارين ، برين داداش و يا خواهرتون رو بيدار کنيد .
۲۴: روی بخاری کلاس درس ، کپسول آموکسی سيلين بريزيد .
۲۵: کسی که از بوس و ماچ بدش مياد رو ، بوسه باران کنيد ، البته از نوع آبدار .
۲۶: وقتی باکسی قرار دارين ، سعی کنيد هميشه دير سر قرار حاضر بشين .
۲۷: و در آخر از ترقه هم فراموش نکنيد ، چون کاربردهای بسيار زيادی داره .
بچه های بد
بانوي شعر ها و غزل هاي من ، سلام
حالا رسيده وقت سکوتم به يک کلام :
- ديگر نمي نويسم و اين شعر آخر است
حتي غزل براي دلم مي شود تمام !
چيزي نمانده جز غزل و اين سکوت تلخ
حتي اثر نمي کند اين لحظه ها دعام
گفتم که من ترانه هم از بر نمي کنم
آري ، ترانه هاي دلم مي شود حرام
من در پي رها شدن از روزگار بد
اين خاطرات کهنه و اين حرف هاي خام
هي بسته بسته مي کنم و مي فرستمش –
- بي هيچ قيد و شرط و نشاني ، بدون نام
اين واژه هاي بي سر و ته ، حرف هاي مفت !
اين ادعاي معرفت و بودن مرام
من لحظه لحظه مي دوم و خسته نيستم
اما نمي رسم به همين لحظه هاي رام
من جان خود به چشم و نگاه تو بسته ام
از قيد زنده بودن خود اينچنين رَهام
حالا اسير خاکم و اين آخرين سخن :
خوش بوده اين جدايي و ايامتان به کام !
هر روز اتفاق بدي مي رسد ز راه
تا منتهي شود همه ي حرف ها به آه
تا باورم شود که تو از دست رفته اي
تا باورم شود همه ي عمر اشتباه... !
ديگر صداي ممتد اين زنگ هاي سرد
ياد آور شروع اسفبار يک نبرد !
ياد آور کسي که خدا در مقام مرد –
- من را به او سپرد و خودش را خلاص کرد!
حالا کجاست آن همه قند و نباتتان؟!!
آن روزهاي خوب و پر از اشتياقتان؟!!
آيينه ام شکسته ، دلم خط خطي شده
اين بود حرمت دل چشم و چراغتان؟!
حتي براي گريه رمق نيست ، خسته ام
يک کنج اين اتاق کذايي نشسته ام !
آنقدر خون به جيگرمان کرده سرنوشت
فنجان فال لعنتي ام را شکسته ام!
از می نو
بعد عمري که قفس باز شد و دل پر زد
نازنين دلبرکم مست شد و بر در زد
من شدم هست و گشودم در ميخانه ي خويش
چه بگويم!!! که نگفتا و لبم ساغر زد
رو به من کرد و بگفتا که چرا شيدايي؟؟؟
جانم آنگه به لب آمد که لبي ديگر زد
خون دل ريختم از ديده ي مجنون بيرون
چه کنم ليلي جانم به دلم خنجر زد
در خماري شده ام محو لب و خال سياه
صورتم خيس شد و گونه ي من گوهر زد
بنشستم به زمين در قبل قامت او
خم شد و بوسه زد و در بر من چنبر زد
لب گشودم که دگر بار روي از بر من
خيره شد پلک بزد کوزه ي مي بر سر زد
بيت آخر به اميد کرمش گويم باز
هر زمان بوسه به جاي لب من دفتر زد
از حنجره

درجوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد
در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد
آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد
آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد


نشسته در ميان قاب تصوير
و با روحم بسان زخم درگير
نمي خواهم ببينم روي او را
و او آيينه وش در حال تکثير
سکوتي مي کنم شايد نيايد
صدايش هست در گوشم چو تکبير
جدا مي سازم اينک من خودم را
ولي بختم بود با عشق درگير
جوان بودم جوان مثل بهاران
نمي دانم چه شد اما شدم پير
من ديوانه و پيمانه بر دست
به دام افتاده ام در بند تقدير
اسيرم دست اين ساقي مستان
بيا آزاد کن من را به تدبير
ببين عمرم سراپا عيب دارد
بيا اصلاح کن من را به تقرير
شدم من يک هدف اندر نگاهت
بود ابرو کمان و چشم تو تير
نشست آن تير ابرو روي اين دل
نمي دانم چرا من نيستم سير
بيا آهي کشم آهي جگر سوز
بکن خون جگر آن را به تقطير
کنم با اين غزل اينک طوافت
بود اين مصرع آخر ز تقصير

كاش مي شد سرزمين عشق را
در ميان گامها تقسيم كرد
كاش مي شد با نگاه شاپرك
عشق را بر آسمان تفهيم كرد
كاش مي شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش مي شد با پري از برگ ياس
تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش ميشد با نسيم شامگاه
برگ زرد ياس ها را رنگ كرد
كاش مي شد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش ميشد در سكوت دشت شب
ناله غمگين باران را شنيد
بعد دست قطره هايش را گرفت
تا بهار آرزو ها پر كشيد
كاش مي شد مثل يك حس لطيف
لا به لاي آسمان پر نور شد
كاش ميشد چادر شب را كشيد
از نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش مي شد از ميان ژاله ها
جرعه اي از مهرباني را چشيد
در جواب خوبها جان هديه داد
سختي و نامهرباني را نديد
كاش ميشد با محبت خانه ساخت
يك اطاقش را به مرواريد داد
كاش مي شد آسمان مهر را
خانه كرد و به گل خورشيد داد
كاش ميشد بر تمام مردمان
پيشوند نام انسان را گذاشت
كاش مي شد كه دلي را شاد كرد
بر لب خشكيده اي يك غنچه كاشت
كاش ميشد در ستاره غرق شد
در نگاهش عاشقانه تاب خورد
كاش مي شد مثل قوهاي سپيد
از لب درياي مهرش آب خورد
كاش ميشد جاي اشعار بلند
بيت ها راساده و زيبا كنم
كاش مي شد برگ برگ بيت را
سرخ تر از واژه رويا كنم
كاش ميشد با كلامي سرخ و سبز
يك دل غمديده را تسكين دهم
كاش ميشد در طلوع یاس ها
به صنوبر يك سبد نسرين دهم
كاش ميشد با تمام حرف ها
يك دريچه به صفا را وا كنم
كاش ميشد در نهايت راه عشق
آن گل گم گشته را پيدا كنم

در کلاسی کهنه و بیرنگ و رو
پشت میزی بیرمق بنشسته بود
دخترک اسب نجیب چشم را
در فراسوی نگاهش بسته بود
در دل او رعد و برق دردها
چشم او ابریتر از پاییز بود
فکر دیشب بود، دیشب تا سحر
بارش باران شب یکریز بود
سقف خانه چکه میکرد و پدر
رفت روی بام تعمیری کند
شاید از شرم زن و فرزند خویش
رفت بیرون، بلکه تدبیری کند
وقت پایین آمدن از پشتبام
نردبان از زیر پایش لیز خورد
دخترک در فکر دیشب غرق بود
ناگهان دستی به روی میز خورد
بعد از آن هم سیلی ج