راز
مي نويسم از تو امشب از تو که رحمي نداري
از تو که ديدي چه تنهام اما باز تنهام مي زاري
گفتني هام بي شماره ساده گفتن خيلي سخته
دردم و هيچ کس نفهميد باز بگو اين کار بخته
خواستم و بازنده بودن حاصل اين خواستنم بود
تازه فهميدم، خدايا، دل دليل باختنم بود
دل دليل باخت من بود، واسه فهميدن چه ديره
اما اين بار خواستني ها تو دلم بي تو مي ميره
هيچ چي از من ندونستي يا نخواستي که بدوني
خيلي ساده گفتي يزدان تو بايد تنها بموني
کاش از اول مي دونستم تا به تو دل نمي بستم
اما انگار قسمت اين بود، من هنوز بازنده هستم
گفته بودم سنگ قبري واسه عشق تو مي سازم
وقتي تو دوستم نداري من به چيم بايد بنازم
نتونستم نتونستم باز فقط تويي نيازم
منم و اين دل و بازم تويي اون هميشه رازم

مگر آن خوشه گندم
مگر سنبل
مگر نسرين
تو را ديدند.
كه سر خم كرده خنديدند.
مگر بستان
شميم گيسوانت را
چو آب چشمه ساران روان نوشيد
مگر گلهاي سرخ باغ ريگ آباد
در عطر تن تو غوطه ور گشتند
كه سرنشناس و پانشناس
از خود بي خبر گشتند
مگر دست سپيد تو
تن سبز چناران بلند باغ حيدر را نوازش كرد
كه مي شنگند و
مي رقصند و
مي خندند
مگر ناگاه
نسيم سرد گستاخ از سر زلفت ...
چه مي گويي ؟
تو و انكار ؟
تو را بر اين وقاحت ها كه عادت داد ؟
صداي بوسه را حتي
درخت تاك قد خم كرده بستان شهادت داد
مگر ديوار حاشا تا كجا،
- تا چند ؟
خدا داند كه شايد خاك اين بستان
هزاران
صد هزاران
بوسه بر پاي تو ...
- ديگر اختيارم نيست
توانم نيست
تابم نيست
به خود مي پيچم از اين رشك
- اما خنده بر لب با تو گويم:
- اضطرابم نيست .
مگر ديگر من و اين خاك،
- واي از من
چناران بلند باغ حيدر را
تبر باران من در خاك خواهد كرد
نسيم صبحگاهي جان ز دست من نخواهد برد
ترحم كن،
نه بر من
بر چناران بلند باغ حيدر
بر نسيم صبح
شفاعت كن
به پيش خشم، اين خشم خروشان كه در چشم است
به پيش قله آتشفشان درد
شفاعت كن
كه كوه خشم من با بوسه تو
ذوب مي گردد
***

مصدق
وای باران ! باران!
شيشه پجره را باران شست.
از دل من اما.......... چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
تو بهاری؟
نه.
بهاران از توست.
هوس باغ و بهارانم نيست
ای بهين باغ و بهارانم تو!
باز کن پنجره را
تو اگر باز کنی پنجره را-
من نشان خواهم داد
به تو زيبايی را...............
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خويش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نيست ز دارايی داماد و عروس
صحبت از کودکی و سادگی است
چهره ای نيست عبوس.
در دلم آرزوی آمدنت ميميرد
رفته ای اينک اما آيا
باز برميگردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه تمنای محالی دارم- خنده ام ميگيرد!
من گمان ميکردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چهار فصلش همه آراستگی ست.
من چه ميدانستم
هيبت باد زمستانی هست.
من چه ميدانستم
دل هر کس دل نيست؟
در ميان من و تو فاصله هاست.
گاه می انديشم
ميتوانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری!
تو توانايی بخشش داری.
دستهای تو توانايی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد.
و تو چون مصرع شعری زيبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی......
تو به اندازه ی تنهايی من خوشبختی
من به اندازه ی زيبايی تو غمگينم
چه اميد عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟؟؟----- هيچ.
من چه دارم که سزاوار تو؟؟؟؟------ هيچ.
تو چه داری؟ ---همه چيز.
تو چه کم داری؟---هيچ.
آرزو ميکردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا ميخوانی؟؟؟
باورم نيست که خواننده ی شعرم باشی.
( کاشکی شعر مرا ميخواندی)
گاه می انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس ميگويد؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی ميشنوی
روی تو را کاشکی ميديدم.
شانه بالا زدنت را ــ بی قيد
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟
چه کسی ميخواهد
من و تو ما نشويم؟؟؟
خانه اش ويران باد.
من اگر ما نشوم تنهايم
تو اگر ما نشوی خويشتنی
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزی
همه بر ميخيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشينی
چه کسی برخيزد؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت!
سخن از مهر من و جور تو نيست.
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنايی با شور؟
وجدايی با درد؟
سينه ام آينه ای ست
با غباری از غم.
تو به لبخندی از اين آينه بزدای غبار.
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزم
همه بر ميخيزند......
حميد مصدق
دوباره موج غزل آرزوی دريا کرد
دوباره موج غزل آرزوی دریا کرد
و تکه تکه ی رود عزم ترک صحرا کرد
میان قافیه ها و ردیف ها می گشت
که کوله بار سفر را دوباره پیدا کرد
ترانه ای که دلش را عجیب شیدا کرد
نشست و وسوسه سیب سرخ را خط زد
اگر چه آدم قلبش هوای حوا کرد
وشیشه های شب تیره را تماشا کرد
شکسته بود دلش از تمام خاطره ها
نگاه تلخ و سیاهی به صبح فردا کرد
حصار خاکی تن را یکی یکی وا کرد
رسیده بود به دریا و روح آزادش-
-درون قلب زلال و عمیق ماواء کرد

شاعر: تک و تنها
باز هم تنهايم
لب مردابي - آه
خسته و سرگردان
لحظۀ معجزه را چشم به راه
با خودم مي گويم
باز آيا به صبا اميد است؟
خيره ام بر آبي
پر از آرامش محض
دیرگاهی است که فهمیده ام این آرامش
انعکاسي است ز دنياي برون
پشت اين آينه ها
دشت خشکي است پر از پوچي ها
سرد و ظلمت زده است آينۀ اين مرداب
ناگهان مي بينم
عکس مهتاب در آن مي خندد
گوشه اي از دل آب
سر برآورده گلي زيبا رو
گل نيلوفر من، زادۀ اين تصوير است
من دلم مي خواهد
که بنوشم آبي
از دل اين مرداب
تن من تشنۀ مهتاب وفاست
با خودم مي گويم
باز آيا به صبا اميد است؟
|
دقت كرديد كه همه چيزهاي خوب خانم هستند: خورشيد خانم، پروانه خانم، مهتاب خانم! اما همه چيزهاي بد آقا هستند: آقا دزده، آقا گاوه، آقا گرگه، ترکه ميره کتابخونه کتابشو پس بده. کتابدار ازش ميپرسه کتاب چطور بود؟ ترکه ميگه : شخصيت زياد داشت ولي داستان و محتوا نداشت! کتابدار ميگه: اهه، دفتر تلفن من دست تو چيکار ميکنه؟ آگهي ازدواج: خانمي هستم تحصيل كرده، زيبا، با موهاي مشكي و بلند، چشمهاي مشكي، اندامي مناسب، كمري باريك، كاملا معاشرتي، داراي آپارتمان و ماشين آخرين مدل و با وضع مالي عالي كه حاضر به ازدواج با هيچ مردي نيستم. فقط آگهي دادم دلتون بسوزه! ترکه ميره خواستگاری، بابای عروس بهش ميگه: اون گلی که زدی به يقهات، خارش اذيتت نميکنه؟ترکه ميگه: خارش که نه، ولی گلدونش که تو شلوارمه خیلی اذیتم میکنه! هر وقت دلتنگ ميشم ميام پشت در قلبتو هي در مي زنم .. پس هر وقت قلبت مي زنه بدون که دلم برات تنگ شده دوست دارم يه سنگ بردارم و روي اون بنويسم: دلم برات تنگ شده و اونو محكم بكوبم توي سرت تا بفهمي كه فراموش كردن من چقدر سخت و دردناکه |
شاد باشید و فرخونده
هر چند هنوز هم
آغوش باز تو منتظر رسیدن کبوتر مسافری است
که روزی پشت پنجره اتاقت لانه کرده بود
هر چند صندوقچه دلت
پر شده از حرفهایی که هر شب
آنها را از ترس زنگار خوردنشان
با صدای بلند برای خودت تکرار می کنی
هرچند دیر سالی است
که پشت پنجره بسته اتاقت
برای نشستن پرنده دیگری
گر چه زخمی
دانه نمی پاشی
هرچند مدتهاست
نگاه کردن به چهار چوب قاب عکسی خالی
عادتت شده
هر چند حالا با چشمهایی خیس و بسته غزل می سرایی
اما این گنجشک بال شکسته
به امید دانه های محبت تو
هر روز روی شاخه آن درخت پیر
که پشت پنجره اتاق تو است
با صدایی بلند و غمناک آواز نیاز میخواند
به امید روزی که صدایش از لای درزهای پنجره اتاق
به گوش تو برسد
دوست دارم با تو باشم ای نگار آشنا
پر کشم از شهر غربت تا دیار آشنا
دوست دارم غنچه ای باشم درون باغ گل
تا شوم مست از نسیمت ای بهار آشنا
وقتی قلبم واسه دیدن تو پر پر می زنه
غم دوریت دوباره به شعر من سر می زنه
بی تو انگار نداره این دل من هم نفسی
خم شده تو شهر غربت پشت من از بی کسی
شبا دنبال خیالت روزا دنبال نگات
لحضه ها رو میشمرم برا ی دیدن نگات
دل من اسیر زیبایی اون نگاهته
گم شده تو دشت رویایی اوون نگاهته
تو عزیز غصه نخور دلم به یادت می مونه
به امید پر کشیدن تا خود صبح می خونه
عشق من گریه نکن اراده کن کنارتم
چشمات و رو هم بذار و وا بکن کنارتم
تو همونی که تو رویا به دلم سر می زنه
وقتی قلبم واسه دیدن تو پر پر می زنه
سلام به همه دوستان با معرفت و خوبم
شرمنده همه شما هستم اگه نمیرسم زود به زود یا به همتون سر بزنم
این چند وقت اونقد وقتم پر شده که وقت هیچ کاری ندارم
برام دعا کنید فقط همین ممنونتون می شم به مولا
فدای همتون
از نگاهت دل من تشنه باریدن شد
مست و دیوانه رویای تو را دیدن شد
یک نظر تا که به این عاشق تنها کردی
نگهت دید و تو را گرم پرستیدن شد
سالها می شود از خـاطر خـود بـــرده مرا
درد دوریـش، چه خسمـانه بیافســرده مرا
چه بگــویم که به دل نــای شکـایـت نبـود
زوکه هرلحظه به یک رنگ درآورده مرا
همچو برگی شده ام گم شده در باد دروغ
خسته ام خسته ز تزویر و ز بیداد دروغ
کی توانم بکشم بال و پری از سر شوق؟
زخمها خورده به بالم ز تو صیاد دروغ
تــو بیــا مرگ پر از راز مرا شاهد باش
وقت خاموشی این ساز، مرا شاهد باش
ای که از کــوچه تنهــایی من می گـذری
صــبر کـن لحــظه پرواز مرا شاهد باش
بـیــــا کـه دیـــده من جـویبار دلتنگی است
و فصل فصل نگاهم به بار دلتنگی است
بیا به مثـل نســـیمی به دشـت خشــکـیدم
بیا که بی تو دل من دچار دل تنگی است
تمام تار پود وجودم نثار دلتنگی است
زمانه غرق تباهی بیا تو کاری کن
و سیل عدل بیاور دوباره جاری کن
ظهور کن که شوم خاک پای تو با عشق
ببار و دشت دلم را شکوفه کاری کن
که بی تو هر غزلم چون غبار دلتنگی است
اسیر واژه دردم فدای چشمانت
و بیت بیت غزلها برای چشمانت
اگر چه کوچک و خورد است قلب بیمارم
قبول کن که بریزم به پای چشمانت
که زخم کهنه قلبم ز خار دلتنگی است
شکسته بال و پرم در فراغ تو آقا
نمانده جا که بگیرم سراغ تو آقا
تمام عمر گران شد دلم به این خوش که
شوم کبوتر مستی به باغ تو آقا
که بی تو پر زدنم در حصار دلتنگی است
شهید مکتب عشقم و داغدار نسیم
بیا که مرثیه گویم و بی قرار نسیم
به غم نشسته و تنها دلش تو را خواهد
چقدر من بنشینم به انتظار نسیم
بیا که بی تو دل من دچار دلتنگی است
دوان در سایه روشنهای یک مهتاب خلیائی
نسیم شرق می آید، شکنج طره ها افشان
فشرده زیر بازو، شاخه های نرگس و مریم
از آنهائی که در سعدیه شیراز می رویند
ز چین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگلها
دوان می آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید
درِ خلوت سرای قصر سلطان ریاضی را
*** ***
درون کاخ استغنا، فرو از تخت اندیشه
سر از زانوی استغراق خود بردار
به این مهمان
که بی هنگام و ناخوانده است در بگشا
اجازت ده که با دست لطیف خوش بنوازد
به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را
به آن ابریشم اندیشه هایت شانه خواهد زد
*** ***
نبوغ شعر مشرق نیز با آیین درویشی
به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام
به دنبال نسیم،
از در رسیده،
میزند زانو
که بوسد دست پیر حکمت و دانای مغرب را.
*** ***
انشتن آفرین بر تو
خلا، با سرعت نوری که داری در نوردیدی
زمان
در جاودان پی شد،
مکان در لامکان طی شد
حیات جاودان کز درک بیرون بود پیدا شد
بهشت روح علوی هم که دین میگفت جز این نیست
تو با هم آشتی دادی جهان دین و دانش را
انشتن ناز شست تو
نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست
اتم تا میشکافد جزو جمع عالم بالاست
به چشم مو شکاف اهل عرفان و تصوف نیز
جهان ما، حباب روی چین آب می ماند
من ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم
جهان جسم
موجی از جهان روح می بینم
اصالت نیست در ماده.
*** ***
انیشتن صد هزار احسن
ولیکن صد هزار افسوس
حریف از کشف و الهام تو دارد بمب می سازد
انشتن اژدهای جنگ
جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد
دگر پیمانه عمر جهان لبریز خواهد شد
چه میگویم؟
مگر مهر و وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟
مگر آه سحر خیزان سوی گردون نخواهد رفت؟
مگر یک مادر از دل "وای فرزندم" نخواهد گفت؟
*** ***
انشتن بغض دارم در گلو
دستم به دامانت
نبوغ خود به کام التیام زخم انسان کن
سر این ناجوانمردان سنگین دل به راه آور
نژاد و کیش و ملیت،
یکی کن ای بزرگ استاد
زمین،
یک پایتخت امپراطوری وجدان کن
تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را
*** ***
انشتن؟
نامی از ایران ویران هم شنیدستی؟
حکیما محترم میدار مهد ابن سینا را
به این وحشی تمدن گوشزد کن حرمت ما را
انشتن،
پا فرا تر نه ،
جهان عقل هم طی کن
کنار هم ببین موسی و عیسی و محمد را
کلید عشق را بر دار و حل این معما کن
وگر شد از زبان علم،
این قفل کهن وا کن
انشتن
باز هم بالا
خدا را نیز پیدا کن
استادمحمد حسین شهریار
نه شور عشــق رنگین کــرد بزم زندگانی را
نه این افسانه شیرین ساخت رویای جوانی را
به خون دیده پروردم گل حـسرت که تا دیـدم
جدا از عشق، مرگی تلــخ عهـد زندگانـی را
فروغ دور دستی جلوه گر ناگشته پنهـان شـد
نمی دانم که دیــدم یا ندیــدم مــهربانــی را
دلـم کامی ندیـد از رنگ و بوی نو گلی آری
چـراغ لاله مهمـان بـود بــاد مــهرگانـی را
نیابد راه، کس در مـحنت آباد دلـم جز غـم
من و غـم خــوب می دانیم قدر هـمزبانی را
در این دریای بی پایان چو گردابم که موج غم
نصیبم داشـت این افغان و اشـک جاودانی را
فریبـی بود یا شـوقــی، امیدی بود یا رنگـی
ندانـم زانکــه می بیـبنم سراب زنـدگانی را
سـروش از عـرش میخـواند سرود دلکـش "گلشـن"
به گــوش جان نیــوش این نغـمـه های آســمانی را
گلشن کردستانی
ولی هر گز نخواهـم کــرد از خاطر فراموشت
به گیـســوی تو سوگنــد ای سر زلـفت قرار من
که میرقصد دلم، از رقص گیسوی تو بر دوشت
اگـر عطـر سر زلـف تو از سر میبـرد هـوشــم
شراب شعر من میسازد ای گل مست و مدهوشت
چه حاجت گر نمیتابد چراغ مه به ایوانم
که روشن میکند میکند شام مرا صبح بنا گوشت
نسیم از خاطر خود میبرد عطر بهاران را
اگر روزی در آمیزد به بوی عطر آغوشت
ترا تا افسر نازست بر سر ای شه خوبان
دری دیگر نمیداند غلام حلقه در گوشت
علی اکبر دلفی

این عکس رو نیلو جان فرستاده که بذارمش تو وبلاگمون
نمیدونم چرا خودشون زحمتش رو نمیکشن
غریبی میکنی نیلوفر خانوم؟
فریدون مشیری
مریم حیدرزاده
بيا گل شدن را رعايت كنيم
ز پروانه ماندن حمايت كنيم
اگر باد غم شاخه اي را شكست
ز دست هجومش شكايت كنيم
مریم حیدر زاده
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس ازيك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم كه چرا رفتي
نمي دانم چرا شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
دانم كجا تا كي براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
برگرد
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرداست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
مریم حیدر زاده
مرا عمري به دنبالت كشاندي
سرانجامم به خاكستر نشاندي
ربودي دفتر دل را و افسوس
كه سطري هم از اين دفتر نخواندي
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرشکي هم فشاندي
گذشت از من ولي آخر نگفتي
كه بعد از من به اميد كه ماندي