فاصله را تو يادم دادي وقتي با لبخند دور شدي از من ...
خيلي وقت است چيز خوبي ننوشته ام
گمم!
گم شده ام
گمم كرده اند
مي زنم بيرون
همه خيابان را در خودم راه مي روم
خستگي ام را بغل مي كنم
ديشب دوبار ه جوان ! شدم
وقتي دستم را به بوم نقاشي كشيدم نوك قلم شكست!
خواستم قلمي ديگر بردارم كه صداي خنده ات گوشم را پر كرد
..
خاطره خزان زده ام را نفس نفس مي زنم و خواب ديشب را از نو نقاشي مي كنم !!
اشك هايم را قورت مي دهم
ولي باز حنجره چشمانم تار مي شود
آخ كه هيچ چيز ترا به من پس نمي دهد ..
حالا با صداي بلند گريه مي كنم
چه قدر بچه شده ام
....
+
نوشته شده در جمعه
1385/11/20ساعت 14:45 توسط نیلو*
|
تاب با تناب معنا مي شود
و بي تابيت مي دود به آسمان
از بي قراريت بالا مي رود بي تابيت
و مي دزدد از من تاب و توانم را !
+
نوشته شده در جمعه
1385/11/20ساعت 14:41 توسط نیلو*
|
تا تمام خواب هايم تعبير شوند
در سطري با سه نقطه ...
دلخستگي ام را از نو به خواب مي بينم
*
خواب ديده ام در بستر نگاهت جوانه زده ام
در بويش نفس هايت جان گرفته ام
و در هُرم
لب هايت ذوب شده ام
اما تا اين خواب تعبير شود فرسنگ ها نقطه از سر سطر فاصله است!
*
آينه خميازه مي كشد !
و من ستاره هايم را به جادوي ماه مي بخشم
بايد بروم..
بايد بروم..
تا تمام خواب هايم تعبير شوند هزار سال نوري بايد بروم ............... .
+
نوشته شده در جمعه
1385/11/20ساعت 14:40 توسط نیلو*
|
وقتي تمام انعكاسها دروغ مي شوند و حقيقت تحريف
وقتي تمام زبان ها لكنت مي گيرند و راز جنايت سر بسته مي ماند
وقتي براي رهايي از اسارت! آزادي به زندان مي رود
وقتي لقمه هاي فحشا شكم عروسك ها را سير مي كند
وقتي شلاق نفرت بر تن نازك خيالان مي نشيند
وقتي خدا فراموش مي شود
وقتي تنهايي استخوانت را مي پكاند
وقتي ديگر كسي مهرباني را نمي شناسد...
فصل پايان فرا مي رسد!
مي توانستم شاعري باشم سرد و مغرور! تا بر گرسنگان قلم حكومت كند
مي توانستم نويسنده اي باشم بي ريا ! تا حقيقت دروغ را بنگارد
مي توانستم نقاشي باشم شيك پوش ! تا فقر و فلاكت را از تيغه الماس بنگرد
مي توانستم ولگرد كاباره هاي لاله زار باشم تا بسترهوس را براي قماربازان مست بوسه
دهد
اما نتوانستم
شعر سرودن دشوار است ،
تلخ است ،
وقتي كه زبان آزادي را از تو گرفته باشند..
من اينجا كابوس درد مي بينم
آوار بندگي را به دوش مي گيرم
آينده را از گذشته مي شويم
دور مي شوم
دور دور خيلي دور
دور از زندگي ...... دور از ما ............ دور از خود
....................... .
+
نوشته شده در جمعه
1385/11/20ساعت 14:35 توسط نیلو*
|
با ديـــدن تــــو بـــه شر و شـــور افتادم
ازهرچه که هست ونيست دور افتادم
درآبـــي چشـــــم تو شنــا مي کـردم
چون ماهي کوچکي به تـــــور افتادم
+
نوشته شده در جمعه
1385/11/20ساعت 14:32 توسط نیلو*
|