با قطره های شبنمی که نشیند به روی گل
همراه آن نسیم که آید ز کوهسار
آید بهار و می شکفد غنچه ها ز نو
روزی که برف غم شود آبی به جویبار
ای آهوی رمیده ز دشت جزیره ام
مستم کن از ترانه باران مهر خود
یاری کن این دل افسرده مرا
نور رخ تو روشنی قلب خسته است
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/03/28ساعت 16:8 توسط تنها
|
نیلوفری به دشت جزیره قدم نهاد
یک کهکشان غزل شد و هفتاد مثنوی
لبخند او سکوت مرا بی صدا شکست
وز مهربانیش همه غمهای من زدود
فریاد زد دلم که بیا ای همیشه خوب
روشن ز نور مهر خودت کن دل مرا
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/03/28ساعت 15:55 توسط تنها
|