سالها می شود از خـاطر خـود بـــرده مرا
درد دوریـش، چه خسمـانه بیافســرده مرا
چه بگــویم که به دل نــای شکـایـت نبـود
زوکه هرلحظه به یک رنگ درآورده مرا
همچو برگی شده ام گم شده در باد دروغ
خسته ام خسته ز تزویر و ز بیداد دروغ
کی توانم بکشم بال و پری از سر شوق؟
زخمها خورده به بالم ز تو صیاد دروغ
تــو بیــا مرگ پر از راز مرا شاهد باش
وقت خاموشی این ساز، مرا شاهد باش
ای که از کــوچه تنهــایی من می گـذری
صــبر کـن لحــظه پرواز مرا شاهد باش