

بـیــــا کـه دیـــده من جـویبار دلتنگی است
و فصل فصل نگاهم به بار دلتنگی است
بیا به مثـل نســـیمی به دشـت خشــکـیدم
بیا که بی تو دل من دچار دل تنگی است
تمام تار پود وجودم نثار دلتنگی است
زمانه غرق تباهی بیا تو کاری کن
و سیل عدل بیاور دوباره جاری کن
ظهور کن که شوم خاک پای تو با عشق
ببار و دشت دلم را شکوفه کاری کن
که بی تو هر غزلم چون غبار دلتنگی است
اسیر واژه دردم فدای چشمانت
و بیت بیت غزلها برای چشمانت
اگر چه کوچک و خورد است قلب بیمارم
قبول کن که بریزم به پای چشمانت
که زخم کهنه قلبم ز خار دلتنگی است
شکسته بال و پرم در فراغ تو آقا
نمانده جا که بگیرم سراغ تو آقا
تمام عمر گران شد دلم به این خوش که
شوم کبوتر مستی به باغ تو آقا
که بی تو پر زدنم در حصار دلتنگی است
شهید مکتب عشقم و داغدار نسیم
بیا که مرثیه گویم و بی قرار نسیم
به غم نشسته و تنها دلش تو را خواهد
چقدر من بنشینم به انتظار نسیم
بیا که بی تو دل من دچار دلتنگی است