تبليغاتX
جزیره سبز
پرستوهاي شب پرواز كردند
قناري ها سرودي ساز كردند
سحرخيزان شهر روشنايي
همه دروازه ها را باز كردند 
 
شقايق ها سر از بستر كشيدند
شراب صبحدم را سركشيدند
كبوترهاي زرين بال خورشيد
به سوي آسمان ها پر كشيدند
عروس گل سر و رويي بياراست
خروش بلبلان از باغ برخاست
 مرا بال اين سبكبالان سرمست
سحرگاهان زهر گفتگوهاست
خدا را بلبلان تنها مخوانيد
مرا هم يك نفس از خود بدانيد
هزاران قصه ناگفته دارم
غمم را بشنويداز خود مرانيد
شما دانيد و من كاين ناله از چيست
چهدردست اين كه در هر سينه اي نيست
ندانم آنكه سرشار از غم عشق
 جدايي را تحمل مي كند كيست
مرا ?ا نازنين از ياد برده
 به آغوش فراموشي سپرده
اميدم خفته اندوهم شكفته
دلم مرده تن و جانم فسرده
اگر من لاله اي بودم به باغي
 نسيمي مي گرفت از من سراغي
دريغا لاله اين شوره زارم
ندارم همدمي جز درد و داغي
دل من جام لبريز از صفا بود
ازين دلها ازين دلها جدا بود
شكستندش به خودخواهي شكستند
خطا بود آن محبت ها خطا بود
خدا را بلبلان تنها مخوانيد
مرا هم يك نفس از خود بدانيد
 هزاران قصه ناگفته دارم
غمم را بشنويد از خود مرانيد

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/02/04ساعت 11:18 توسط تنها |

شبي به دست من از شوق سيب دادي تو
نگو ‚‌ كه چشم و دلم را فريب دادي تو
تو آشناي دل خسته ام نبودي حيف
و درد را به دل اين غريب دادي تو

مریم حیدرزاده

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/02/04ساعت 11:1 توسط تنها |

بيا گل شدن را رعايت كنيم
ز پروانه ماندن حمايت كنيم
 اگر باد غم شاخه اي را شكست
ز دست هجومش شكايت كنيم
 

مریم حیدر زاده

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/02/04ساعت 10:59 توسط تنها |

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس ازيك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
 تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم كه چرا رفتي
نمي دانم چرا شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
 دانم كجا تا كي براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
 و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
برگرد
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرداست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
 

مریم حیدر زاده

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/02/04ساعت 10:58 توسط تنها |

همه ذرات جان پيوسته با دوست
همه انديشه ام انديشه اوست
نمي بينم به غير از دوست اينجا
خدایا اين منم يا اوست اينجا ؟

فريدون مشيری

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/02/03ساعت 12:31 توسط تنها |

مرا عمري به دنبالت كشاندي
سرانجامم به خاكستر نشاندي
ربودي دفتر دل را و افسوس
كه سطري هم از اين دفتر نخواندي
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرشکي هم فشاندي
گذشت از من ولي آخر نگفتي
كه بعد از من به اميد كه ماندي
 

فريدون مشيری

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/02/03ساعت 12:28 توسط تنها |

گشت يكي چشمه ز سنگي جدا
 غلغله زن ، چهره نما ، تيز پا
گه به دهان بر زده كف چون صدف
گاه چو تيري كه رود بر هدف
گفت : درين معركه يكتا منم
تاج سر گلبن و صحرا منم
 چون بدوم ، سبزه در آغوش من
 بوسه زند بر سر و بر دوش من
چون بگشايم ز سر مو ، شكن
 ماه ببيند رخ خود را به من
 قطره ي باران ، كه در افتد به خاك
 زو بدمد بس كوهر تابناك
 در بر من ره چو به پايان برد
 از خجلي سر به گريبان برد
 ابر ، زمن حامل سرمايه شد
 باغ ،‌ز من صاحب پيرايه شد
 گل ، به همه رنگ و برازندگي
 مي كند از پرتو من زندگي
در بن اين پرده ي نيلوفري
كيست كند با چو مني همسري ؟
زين نمط آن مست شده از غرور
 رفت و ز مبدا چو كمي گشت دور
 ديد يكي بحر خروشنده اي
 سهمگني ، نادره جوشنده اي
 نعره بر آورده ، فلك كرده كر
ديده سيه كرده ،‌شده زهره در
 راست به مانند يكي زلزله
 داده تنش بر تن ساحل يله
 چشمه ي كوچك چو به آنجا رسيد
 وان همه هنگامه ي دريا بديد
 خواست كزان ورطه قدم دركشد
 خويشتن از حادثه برتر كشد
 ليك چنان خيره و خاموش ماند
 كز همه شيرين سخني گوش ماند
خلق همان چشمه ي جوشنده اند
 بيهوده در خويش هروشنده اند
 يك دو سه حرفي به لب آموخته
 خاطر بس بي گنهان سوخته
ليك اگر پرده ز خود بردرند
 يك قدم از مقدم خود بگذرند
 در خم هر پرده ي اسرار خويش
 نكته بسنجند فزون تر ز پيش
 چون كه از اين نيز فراتر شوند
 بي دل و بي قالب و بي سر شوند
 در نگرند اين همه بيهوده بود
 معني چندين دم فرسوده بود
 آنچه شنيدند ز خود يا ز غير
 و آنچه بكردند ز شر و ز خير
 بود كم ار مدت آن يا مديد
 عارضه اي بود كه شد ناپديد
 و آنچه به جا مانده بهاي دل است
كان همه افسانه ي بي حاصل است

نيما يوشيج

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/02/03ساعت 12:20 توسط تنها |

از چهره طبيعت افسونكار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
اين جلوه هاي حسرت و ماتم را
 پاييز اي مسافر خاك آلوده
در دامنت چه چيز نهان داري
جز برگهاي مرده و خشكيده
ديگر چه ثروتي به جهان داري
جز غم چه ميدهد به دل شاعر
سنگين غروب تيره و خاموشت ؟
جز سردي و ملال چه ميبخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟
در دامن سكوت غم افزايت
اندوه خفته مي دهد آزارم
آن آرزوي گمشده مي رقصد
در پرده هاي مبهم پندارم
پاييز اي سرود خيال انگيز
پاييز اي ترانه محنت بار
پاييز اي تبسم افسرده
بر چهره طبيعت افسونكار

 

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/02/03ساعت 12:19 توسط تنها |

هوا ترست به رنگ هواي چشمانت
دوباره فال گرفتم براي چشمانت
اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا
قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د
اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت
 دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست
كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت
تمام آينه ها نذر ياس لبخندت
جنون آبي در يا فداي چشمانت
چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج
به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت
تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي
در انتظار چه خاليست جاي چشمانت
به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون
به انتهاي خود و ابتداي چشمانت
من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز
تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت
خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعاي چشمانت
 

مریم حیدر زاده

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/02/03ساعت 12:16 توسط تنها |

چه صدف ها كه به درياي وجود
 سينه هاشان ز گهر خالي بود
ننگ نشناخته از بي هنري
 شرم ناكرده از اين بي گهري
 سوي هر درگهشان روي نياز
همه جا سينه گشايند به ناز
زندگي دشمن ديرينه من
چنگ انداخته در سينه من
روز و شب با من دارد سر جنگ
هر نفس از صدف سينه تنگ
دامن افشان گهر آورده به چنگ
وان گهرها ... همه كوبيده به سنگ

فریدون مشیری

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/02/03ساعت 12:14 توسط تنها |

شب، تار
شب، بيدار
شب، سرشار است.
زيباتر شبي براي مردن.

آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجري به من دهد.
***
شب، سراسر شب، يك سر
ازحماسه درياي بهانه جو
بيخواب مانده است.

درياي خالي
درياي بي نوا ...
***
جنگل سالخورده به سنگيني نفسي كشيد و جنبشي كرد
و مرغي كه از كرانه ماسه پوشيده پر كشيده بود
غريو كشان به تالاب تيره گون در نشست.
تالاب تاريك
سبك از خواب بر آمد
و با لالاي بي سكون درياي بيهوده
باز
به خوابي بي رؤيا فرو شد...
***
جنگل با ناله و حماسه بيگانه است
و زخم تر را
با لعاب سبز خزه
فرو مي پوشد.

حماسه دريا
از وحشت سكون و سكوت است.
***
شب تار است
شب بيمار ست
از غريو درياي وحشت زده بيدار است
شب از سايه ها و غريو دريا سر شار است،
 زيبا تر شبي براي دوست داشتن.

با چشمان تو
 مرا
به الماس ستاره هاي نيازي نيست،
با آسمان
بگو

احمد شاملو

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/02/03ساعت 12:11 توسط تنها |

سلام دوستان خوبم.

به درخواست یکی از دوستان که تو ایمیلش از من خواسته بود از شعرای معروف و بنام معاصر ایران هم شعر بزارم دیدم حرف خوبیه و میتونیم با خوندن این اشعار زیبا هم طبع شعرمون رو کمی قلقلک بدیم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/02/03ساعت 11:42 توسط تنها |

۱: استفاده از سوسک و يا ساير حشره های پلاستيکی ، اين يک روش بسيار عالی مخصوصا برای ترساندن دخترها ميباشد .

۲: وقتی سر سفره غذا هستيد و بقليتون زل زده به تلويزيون و اصلا حواسش به غذاش نيست ، بهترين موقع برای خالی کردن نمکدون در غذای فرد مذکور ميباشد .

۳: وقتی به ساندويجی رفتيد ، يک جوری سر دوستتون رو گرم کنيد و بعد که حواسش پرت شد ، نی نوشابه اش را برداشته و گره بزنيد و بعد داخل نوشابه اش قرار بدين ، موقعی که دوستتون خواست نوشابه اش را بخورد ، چهره اش ديدنيه .

۴: تمام مراحل بالا را طی کنيد ، فقط به جای اينکه نی را گره بزنيد ، در نوشابه اش نمک بريزيد

۵: قلعه شنی ای را که بچه ها در ساحل درست کرده اند را خراب کنيد و بعد با خنده بگوييد معذرت ميخوام .

۶: هر وقت کسی براتون جک دسته اول تعريف کرد ، آن را جلوی چشمش برای ديگران تعريف کنيد .

۷: وقتی يک فرد مبتدی ميخواد برای اولين بار با کامپيوتر کار کنه ، فيشهای ماوس و کی بورد را بکشيد .

۸ : جلوی فرد حسودی از محبتهای خانوم و مادر خانومتان صحبت کنيد .

۹: در موقع عصبانيت دوستانتون ، فقط بخنديد .

۱۰: اگر شما بچه کوچک دارين ، سعی کنيد هميشه جلوی کولر عوضش کنيد ، تا بقيه هم از اون بوی خوش کمال استفاده رو ببرن .

۱۱: وقتی برادر و يا خواهرتون داره با يکی از بهترين دوستاش چت ميکنه  فيوز کنتر را بالا بزنيد .

۱۲: روی ديوار سفيد خانه همسايتان با حروف بزرگ بنويسيد : لطفا اينجا چيزی ننويسيد .

۱۳: درست در مسير معلم و يا استادتون نخ نامرئی بکشيد .

۱۴: روی صندلی معلم و يا استادتون چسب قطره ای بريزيد تا به صندلی بچسبه .

۱۵: وقتی خونه يک فرد خسيس رفتيد ، تمام قندهای قندون رو توی چاييتون بريزيد .

۱۶: هر وقت رفتيد خونه دوستتون و رفتين پای کامپيوترش ، همينکه ديديد دوست نيست ، سريع يک اف ۳ بزنيد و ستاره نقطه ام پی ۳ رو سرچ کنيد و تمام يافته ها رو شيفت ، دليت کنيد.

۱۷: چند دقيقه قبل از اينکه به قصد مسافرت از خانه خارج شويد با دوستتان تماس بگيريد و با اصرار او را به خونه تون دعوت کنيد .

۱۸: وقتی متوجه شديد که يکی از اقوام تان ميخواهد برای تعطيلات عيد به مسافرت برود ، به مهمانی انها برويد و تا روز چهرده همان جا پلاس باشيد .

۱۹: در دقيقه نود امتحان ، وقتی همکلاسيتون ، ازتون تقلب خواست به او کاغذ سفيد تحويل بدهيد .

۲۰: يک سانديس خالی را باد کنيد و به دوستتون تعارفش کنيد تا بخوردش .

۲۱: وقتی به يک مغازه شيک شلوار فروشی رفتيد ، برخلاف تاکيدهای فروشنده شلوار را آنقدر پايين بگيريد تا خاکی شود ، بعد از آن هم بگوييد که آن را نپسنديد .

۲۲: بعد از خوردن شام عروسی که همه در حال رفتن هستند ، دستهايتان را با لباس فرد جلوييتون پاک و مطمئن باشيد که کسی نميفهمد .

۲۳: ساعت ۳ نصفه شب و در حالی که يک ماسک فوق العاده ترسناک بر سر دارين ، برين داداش و يا خواهرتون رو بيدار کنيد .

۲۴: روی بخاری کلاس درس ، کپسول آموکسی سيلين بريزيد .

۲۵: کسی که از بوس و ماچ بدش مياد رو ، بوسه باران کنيد ، البته از نوع آبدار .

۲۶: وقتی باکسی قرار دارين ، سعی کنيد هميشه دير سر قرار حاضر بشين .

۲۷: و در آخر از ترقه هم فراموش نکنيد ، چون کاربردهای بسيار زيادی داره .

بچه های بد

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/02/03ساعت 11:24 توسط تنها |

سلام دوستان.

متاسفانه باید بگم خیلی زود مجبور شدم از دنیای اینترنت فاصله بگیرم

البته این به این معنی نیست که اصلا نمیام فقط دیگه کمتر میرسم

آپدیت کنم اما امیدوارم نیلوفر خانوم زحمتش رو بکشن.

همینجا هم از همه دوستانی که با ایمیلاشون محبتشون رو به من

نشون دادن تشکر کنم و برای اینکه کمی از حس و حال یکنواخت

وبلاگ هم خارج شده باشیم براتون امروز یه فایل صوتی طنز میزارم

که پیشنهاد میکنم حتما دانلود کنین و اگه براتون تکراری نباشه حتما

خوشتون میاد البته اگر هم تکراری بود شنیدن دوبارش ارزش داره.

اینم لینک دانلودش:" منشی تلفنی"

ضمنا اگر دوستان آهنگهای قدیمی رو دنبالش می گردن تو قسمت

نظرات یا تو ایمیل بگن که آپلود کنم و لینکش رو براتون بزارم.

 

برای همتون آرزوی موفقیت میکنم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/02/03ساعت 11:4 توسط تنها |

+ نوشته شده در جمعه 1385/02/01ساعت 12:3 توسط تنها |