تبليغاتX
جزیره سبز

بانوي شعر ها و غزل هاي من ، سلام

حالا رسيده وقت سکوتم به يک کلام :

- ديگر نمي نويسم و اين شعر آخر است

حتي غزل براي دلم مي شود تمام !

چيزي نمانده جز غزل و اين سکوت تلخ

حتي اثر نمي کند اين لحظه ها دعام

گفتم که من ترانه هم از بر نمي کنم

آري ، ترانه هاي دلم مي شود حرام

من در پي رها شدن از روزگار بد

اين خاطرات کهنه و اين حرف هاي خام

هي بسته بسته مي کنم و مي فرستمش –

- بي هيچ قيد و شرط و نشاني ، بدون نام

اين واژه هاي بي سر و ته ، حرف هاي مفت !

اين ادعاي معرفت و بودن مرام

من لحظه لحظه مي دوم و خسته نيستم

اما نمي رسم به همين لحظه هاي رام

من جان خود به چشم و نگاه تو بسته ام

از قيد زنده بودن خود اينچنين رَهام

حالا اسير خاکم و اين آخرين سخن :

 خوش بوده اين جدايي و ايامتان به کام !

 

از دو تا حیرون من و تو

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/01/31ساعت 11:56 توسط تنها |

اين روزها هميشه بد اخلاق و خسته اي
اصلا حواست هست دلم را شکسته اي
اصلا حواست هست که با اين زبان تلخ
بند  اميدهاي خودت را گسسته اي؟!


هر روز اتفاق بدي مي رسد ز راه
تا منتهي شود همه ي حرف ها به آه
تا باورم شود که تو از دست رفته اي
تا باورم شود همه ي عمر اشتباه... !


ديگر صداي ممتد اين زنگ هاي سرد
ياد آور شروع اسفبار يک نبرد !
ياد آور کسي که خدا در مقام مرد –
- من را به او سپرد و خودش را خلاص کرد!


حالا کجاست آن همه قند و نباتتان؟!!
آن روزهاي خوب و پر از اشتياقتان؟!!
آيينه ام شکسته ، دلم خط خطي شده
اين بود حرمت دل چشم و چراغتان؟!


حتي براي گريه رمق نيست ، خسته ام
يک کنج اين اتاق کذايي نشسته ام !
آنقدر خون به جيگرمان کرده سرنوشت
فنجان فال لعنتي ام را شکسته ام!

از می نو

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/01/31ساعت 11:51 توسط تنها |

 

بعد عمري که قفس باز شد و دل پر زد

نازنين دلبرکم مست شد و بر در زد

من شدم هست و گشودم در ميخانه ي خويش

چه بگويم!!! که نگفتا و لبم ساغر زد

رو به من کرد و بگفتا که چرا شيدايي؟؟؟

جانم آنگه به لب آمد که لبي ديگر زد

خون دل ريختم از ديده ي مجنون بيرون

چه کنم ليلي جانم به دلم خنجر زد

در خماري شده ام محو لب و خال سياه

صورتم خيس شد و گونه ي من گوهر زد

بنشستم به زمين در قبل قامت او

خم شد و بوسه زد و در بر من چنبر زد

لب گشودم که دگر بار روي از بر من

خيره شد پلک بزد کوزه ي مي بر سر زد

بيت آخر به اميد کرمش گويم باز

هر زمان بوسه به جاي لب من دفتر زد

 

از حنجره

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/01/31ساعت 11:47 توسط تنها |

سلام دوستان تنها

من از امروز با یکی از دوستان خوبم که تو کار وبلاگ نویسی هستش و شاعر هم هست تصمیم گرفتیم که وبلاگ جزیره رو به صورت مشترک اداره کنیم

من همینجا به نیلو خوش آمد میگم

خوش اومدی نیلو جان

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/01/31ساعت 9:53 توسط تنها |

 

تنها همین سـکوت مرا  درک می کند

حتـی غـزل خـیال مـرا   ترک می کند

آرام من ببیـن مرا  کـه چـه آشفتـه گشــته ام

بی تو غمین و ساکت و مجروح و خسته ام

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/01/29ساعت 19:18 توسط تنها |

عشق يعني آفتاب بي غروب
عشق يعني آسمان ، يعني فروغ
عشق يعني آرزو ، يعني اميد
عشق يعني روشني ، يعني سپيد
عشق يعني غوطه خوردن بين موج
عشق يعني رد شدن از مرز اوج
عشق يعني از سپيده تا سحر
عشق يعني پا نهادن در خطر
عشق يعني لحظه ديدار يار
عشق يعني دست در دست نگار
عشق يعني نغمه هاي هايده
عشق يعني رقص آب و آينه
عشق يعني عقل شد مدهوش تو
عشق يعني مست در آغوش تو
عشق يعني لحظه هاي بي قرار
عشق يعني صبر ، يعني انتظار
عشق يعني اشتياق و اضطراب
عشق يعني دلهره ، يعني شتاب
عشق يعني اشک ، يعني دعا

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/01/29ساعت 19:13 توسط تنها |

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/01/29ساعت 19:10 توسط تنها |