كاش شمع عشق را در سوختن پروانه مي ديد و او را باور مي كرد

درجوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد
در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد
آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد
آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد


نشسته در ميان قاب تصوير
و با روحم بسان زخم درگير
نمي خواهم ببينم روي او را
و او آيينه وش در حال تکثير
سکوتي مي کنم شايد نيايد
صدايش هست در گوشم چو تکبير
جدا مي سازم اينک من خودم را
ولي بختم بود با عشق درگير
جوان بودم جوان مثل بهاران
نمي دانم چه شد اما شدم پير
من ديوانه و پيمانه بر دست
به دام افتاده ام در بند تقدير
اسيرم دست اين ساقي مستان
بيا آزاد کن من را به تدبير
ببين عمرم سراپا عيب دارد
بيا اصلاح کن من را به تقرير
شدم من يک هدف اندر نگاهت
بود ابرو کمان و چشم تو تير
نشست آن تير ابرو روي اين دل
نمي دانم چرا من نيستم سير
بيا آهي کشم آهي جگر سوز
بکن خون جگر آن را به تقطير
کنم با اين غزل اينک طوافت
بود اين مصرع آخر ز تقصير
