تبليغاتX
جزیره سبز
  گفت:

 

" سر راهم دو تا شد وای بر مو

  رفیق از مو جدا شد وای بر مو

  رفیق از مو جدا شد رفت غربت

  به  غربت  آشنا شد  وای بر مو"

 

 

 

  گفتم:

 

"دلم از چشم مستت چون جدا شد

  انیس  و  مونسش درد و بلا شد

 به غربت یاد مهرت دلخوشم  کرد

 نگــو یارم  به  غربـت  آشنا  شد"

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/01/06ساعت 20:18 توسط تنها |

 تنها
 خسته از اين شب
 از اين قحطي
 لحظه ها خسته تر از من
 بدون تو دنیا را مات میبینم
 قناری اتاق هم داغدار فراغ توست
 اینجا باز شدن غنچه شقایق را کسی جشن نمیگیرد
 اینجا کبوتران را نحس میدانند
 اینجا گنجشکان زیر چرخ ماشینهای آخرین سیستم پرپر میشوند
 کجایی؟
 بیا که بی تو اینجا
 پر پرواز خیالم را
 مجالی برای باز شدن نمیدهند
 اینجا باران نمیبارد
 چقدر دلم برای تو تنگ میشود

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/01/06ساعت 19:49 توسط تنها |

“  When I Found You  “
I believe
We  all have one true love
Somewhere in this world
I believe for every heart
That whispers in the dark
There’s a ray of light somewhere
Shining through
I found myself
Then I found you
I found the closet thing to heaven
Next to you
I found the deepest I knew  
I’ll believe
Yes it’s true
I found you baby ;
I found you
I found myself
When I found you
I found the closet thing to heaven
When I found you ; YOU

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/01/06ساعت 14:56 توسط تنها |

در کلاسی کهنه و بی‌رنگ و رو

پشت میزی بی‌رمق بنشسته بود

دخترک اسب نجیب چشم را

در فراسوی نگاهش بسته بود

در دل او رعد و برق درد‌ها

چشم او ابری‌تر از پاییز بود

فکر دیشب بود، دیشب تا سحر

بارش باران شب یکریز بود

سقف خانه چکه می‌کرد و پدر

رفت روی بام تعمیری کند

شاید از شرم زن و فرزند خویش

رفت بیرون، بلکه تدبیری کند

وقت پایین آمدن از پشت‌بام

نردبان از زیر پایش لیز خورد

دخترک در فکر دیشب غرق بود

ناگهان دستی به روی میز خورد

بعد از آن هم سیلی جانانه‌ای

صورت بی‌جان دختر را نواخت

رنگ گل‌های نگاهش زرد بود

از همین رو رنگ و رویش را نباخت

لحن تندی با تمام خشم گفت:

تو حواست در کلاس درس نیست

بعد هم او را جریمه کرد و گفت:

چاره‌ی کار شماها ترس نیست

درس آن‌روز کلاس دخترک

باز باران با ترانه بوده است

بر خلاف آنهمه شعر قشنگ

چشم دختر ابر گریان بوده است

شب سر بالین بابا دخترک

باز باران با ترانه می‌نوشت

سقف خانه اشک می‌بارید و او

می‌خورد بر بام خانه می‌نوشت ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/01/06ساعت 14:38 توسط تنها |

امشب رها به سوی تو پرواز می کنم

دل را به بوی زلف تو دمساز می کنم

ای  ناز  خفتــه در پر مـرغان  جـنتـی

با یاد تو ببین که چه اعجاز می کنم

با تو اگر شبی بنشینم به گفتگو

هر لحظه شکوه ها ز تو طناز می کنم

رفتی تو بی خبر مه زیبا و من کنون

تنهـــا ،   نوای ساز غم آغاز می کنم

با من مکن تو عشوه بهاری ترین نگاه

که امشب هوای خواجه شیراز می کنم

راضی به یک نظر شدم اما اثر نکرد

 دیوان  او  به  نیــت دل ،   باز  می کنم:

 

"هزار جهد  بکردم که یار من باشی

قرار بخش دل بی قرار من باشی"

                                        حافظ

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/01/06ساعت 12:21 توسط تنها |


     مرا تا لب مرز تشویش برد
 
    شبی که مرا کَند و با خویش برد
 
 
    مرا از عبور خود آکنده کرد
 
    مرا خاک کرد و پراکنده کرد
 
 
    غمی بود و زخمی که در سینه بود
 
    صدا بود و شب بود و آیینه بود
 
 
   که بود آن که بر خویشتن می گریست ؟
 
   که بود آن که در چشم من می گریست ؟
 
 
 
   من آن شب چه دیدم در آیینه ها ؟
 
    کجا می دویدم در آیینه ها ؟
 
 
 
    قدم می زدم خاک ، تن می گشود
 
    زمین زیر پایم دهن می گشود
 
 
 
   « من ِ » من ، دلش را قوی کرده بود
 
   همه زخم را مثنوی کرده بود
 
 
   من و  دل گذشتیم ، تشویش را
 
   من آن شب شکستم دل خویش را
 
 
   من آن شب شکستم ،  تلاطم شدم
 
   و در چین پیشانی ام گم شدم
 
 
   در آن اوج ِ با آسمان همنفس
 
    دلم بود و من بودم و هیچ کس
 
 
 
   من این تن نبودم تو بودی و تو !
 
    و من ، « من » نبودم تو بودی و تو !
 
 
 
   تو بودی شب خشک پاییز بود
 
   تو بودی تمام دلم نیز بود
 
 
   تو بودی تنم بود و ویرانی ام
 
    تو و خاطرات دبستانی ام
 
 
 
   تو و غربت و خستگی های من
 
    تو و زخم دلبستگی های من
 
 
   تو و خواهش خون خاموش من
 
    تو و نعش من مانده بر دوش من
 
 
 
   تو بودی و این چشم ، این حنجره
 
    تو بودی و این کوچه ، این پنجره ...
 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/01/06ساعت 11:59 توسط تنها |

و اعتراف می کنم، که عاشق شما شدم

سکوت من شکسته شد، کنارتان صدا شدم

از آسمان و از زمين، غزل شکوفه می کند

از آن غروب داااااغ که، اسير ماجرا شدم

سگان چشم ناز تو، هميشه وحشی و رها...

ومن که اهلی توام، به آن دو مبتلا شدم

تمام شب عزيز تا، سپيده بی قرار تو...

در انتظار لحظه ای که مريمت صدا شدم

تو فکر می کنی که من، تو را رهات می کنم

تورا؟ تورا رها کنم؟ منی که با تو ما شدم؟!...

سکانس بعد ماجرا: سپيدی لباس من...

و عاقبت عزيز من، عروسک شما شدم...

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/01/06ساعت 11:44 توسط تنها |

+ نوشته شده در شنبه 1385/01/05ساعت 22:59 توسط تنها |

+ نوشته شده در شنبه 1385/01/05ساعت 19:25 توسط تنها |

وفا يعني صداقت پيشه کردن

چو نيلوفر به باغي ريشه کردن

وفا يعني اميد و زندگاني

پي عشقي صبوري پيشه کردن

وفا يعني به دل بي کينه بودن

درون چشم مستي خانه کردن

وفا يعني گل بي تاب ميخک

درون هر خزاني غنچه کردن

وفا يعني ز کوچ شاپرکها

چو مجنون بهر ليلي گريه کردن

+ نوشته شده در شنبه 1385/01/05ساعت 17:54 توسط تنها |


      دوست عزیز بهترین هفت سین سال : سلامتی ، سربلندی ، سروَری ، سالاری ، سُرور
      ،سرافرازی و سعادت را برایت آرزومندم

 


      باردیگر صفحه ی پلاسیده ی زمان، با عبور از ثانیه ها و دقایق و ساعتها ورق
      خورد و در اولین سرآغاز شب، با انفجار خورشید، تاریکی سکوت بار دیگر شکسته شد
      .آری باز عید آمد و باز نوروز...درخت را بیدار کن و سبزه را مژده روییدن ده
      که بهار آمده است...سال نو مبارک

 

      ز کوی یار می آ ید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
      . نوروز مبارک

 

 

      بالاخره زمستون هم مغلوب بهار شد و این سال هم با تمام خوبی ها و بدی هایش به
      پایان رسید.سال نو مبارک

 

 


      دوست عزیز امیدورام در سال جدید تنـتان سالم و کار و بارتان مطلوب و
      آرزوهایتان به وصال نزدیکتر باشد

 


      انشاءاله این عید زیبای باستانی شروعی برای خوبی ها و پایانی برای بدی ها
      باشد.نوروزتان پیروز.

 

 


      سالی سرشار از سلامتی , موفقیت و محبت را برای شما و خانواده محترمتان آرزو
      می کنم . ایام به کام

 

 


      سال وفال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
      بادت اندر شهریاری برقرار و بردوام
      سال خرم ، فال نیکو ،‌مال وافر ،‌حال خوش ،
      اصل ثابت ، نسل باقی ،‌تخت عالی ، بخت رام .

 


      در این فرصت نو برای تو دوست خوب آرزوی تندرستی و شوری نو برای تحقق همه ی
      خوبیهای آرمانیت دارم.

 

 


      نمیگم سالی پر از شادی داشته باشی چون دور از واقعیته و غم و شادی با همند و
      تازه این ناخوشی ها هستند که خوشیها رو پر رنگتر میکنند. به جاش میگم سالی پر
      از لذت و سلامتی داشته باشی .

 

 


      بهار،نـیم بهار،ربـع بـهار، بهار را قسمت کردند؛بازارشان سکه شد! دوست عزیز
      سبز ترین و همیشگی ترین بهار ها را برایت آرزو مندم

 

 


      بهاران خجسته باد، باشد که زنگار از دلهایمان بشوییم، و عشق رهگشایمان باشد،
      سال نو مبارک!

 

      آرزو می کنم که همیشه خانه تان سرشار از بوی گل و نور و آیینه باران باشد
      ...عیدتان مبارک دلتان بهاری

 

      بر شما مسعود و میمون مقدم نورور باد            سال و ماه و هفته و رور و شبت پیرورباد

 

      نوبهار است درآن کوش که خوش دل باشی

 

      آغاز شکفتن و روئیدن ، آغاز سال ، آغازخانه تکانی دل و غبار از رنگ و ریای
      چهره ها زدودن برهمه عزیزان مبارک باد

 

      در ورای عطر دل انگیز نسیم بهاری سال نو را به شما تبریک میگم

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/01/03ساعت 21:52 توسط تنها |

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/01/03ساعت 14:22 توسط تنها |


باز هواي سحرم آرزوست

                                     خلوت و مژگان ترم آرزوست

شکوه ي غربت نبرم اين زمان

                                    دست تو و روي توام آرزوست

خسته ام از ديدن اين شوره زار

                                   چشم شقايق نگرم آرزوست

واقعه ي ديدن روي تو را

                                   ثانيه اي بيشترم آرزوست

جلوه ي اين ماه نکو را ببين

                                   رنگ رخ و روي تو ام آرزوست

اين شب قدر است که ما باهميم

                                  من شب قدري دگرم آرزوست

حس تو را مي کنم اي جان من

                                 عزلت بيتي دگرم آرزوست

خانه ي عشاق مهاجر کجاست؟؟؟

                                 در سفرت بال و پرم آرزوست

حسرت دل بارد از اين شعر من

                               جام ميي در حرمم آرزوست

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/01/02ساعت 22:22 توسط تنها |


بيا با خاطرات غم بگرييم                    به ياد توبه ي آدم بگرييم

اگر خواهي که دل چرکين نباشيم       بيا چون ابرها با هم بگرييم

اگر روزي ترک بر کوزه افتاد                بياد کوثر و زمزم بگرييم

چه شيرين بود لعل با تو بودن             بيا تا بر نبود هم بگرييم

ببين خشکيده  خنده بر لبانم             تمنا مي کنم کم کم بگرييم

بيا با تيشه ي فرهاد امروز                 به بغض سنگ شيرينم بگرييم

ببين دست قضا با ما چه ها کرد         بيا چون درد بر ماتم بگرييم

به ياد زخم ها بغضي شکستيم         بيا اين بار بر مرهم بگرييم

هميشه آرزويم بوده تنها                  ولي اين بار را باهم بگرييم

زنم بر ساز بي دل ها خودم را           بيا بر نغمه ي سازم بگرييم

ببين پايان عشق آسمان را              بيا بر خاک ها نم نم بگرييم

بيا يک امشبي را جان تنها             فقط تا صبح بر حالم بگرييم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/01/02ساعت 22:17 توسط تنها |

باز آيا فصل تنها ماندن است؟؟؟               فصل تصنيف دريغا خواندن است؟؟؟

باز آيا استخواني در گلوست؟؟؟               باز آيا خار در چشمان اوست؟؟؟

ديگر اينجا فرصت پرواز نيست                   ديگر اينجا فصلي از آواز نيست

ديگر اينجا بوي ما کم مي دهد                 ديگر اينجا بوي ماتم مي دهد

ديگر اينجا مجلس عشاق نيست              ديگر اينجا حرفي از کفار نيست

کاش يک شب دل به زاري مي نشست     گل به پيش او به ياري مي نشست

کاش يک شب پرده ها وا مي شدند          عقده ها از روي دل پا مي شدند

کاش حرفم حرفي از آواز بود                     شاپرک آماده ي پرواز بود

کاش يک شب دل به دريا مي زدم            بر تمام پستيم پا مي زدم

کاش بغضم مي شکست در زير پا            بلبلم همناله ي گل زير ماه

کاش يک شب شمع هم مي سوخت باز   با پر پروانه ها غرق نياز

کاش من هم مثل دريا مي شدم             غرق در اندوه و  آوا مي شدم

کاش امشب اين دلم ساحل نداشت        کاش دنيا اين همه جاهل نداشت

کاش مثل غنچه ها وا مي شدم              بر لب درياي دل تا مي شدم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/01/02ساعت 22:11 توسط تنها |

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/01/01ساعت 22:53 توسط تنها |