با آرزوی بهترینها برای شما عزیزان





براتون عکسهایی از جزیره رو زدم امیدوارم خوشتون بیاد
دستم به دامنت نكند خواب ديده ام !
يك عمر نقش گنگ تو در آب ديده ام
آقا نگو كه آخر رؤيا رسيده است
من در تو آن ستارة ناياب ديده ام
دستم به دامنت ، نكند قصه بوده اي
از اتفاق هاي بد آغشته بوده اي !
دق مي كنم اگر تو فقط در خيال من
يا يك اميد در ته يك غصه بوده اي
من چشم باز مي كنم آقا ، تو نيستي
با من غريبه اي و ندانم كه كيستي
پاي تمام خاطره ها مكث مي كنم
گويي نيامدي و نرفتي ، نزيستي !
آقا چگونه مي شود اين شور و خواستن ؟
وقتي به بود عشق خود ايمان نداشتن؟!
يك فصل عمر من ، « همة تو » فنا شده ست
تنها براي قسمتي از قصه كاستن !
بيدار . . . نه ! نمي شوم اينجا جهنم است
بي تو بهشت هاي خدا هم پر از غم است
آقا براي آنكه تو باشي كنار من
صد سال خواب و دوري از اين زندگي كم است
بيدار مي شوم و تو اينجا نشسته اي !
كابوس تلخ بي كسي ام را شكسته اي
آقا . . .نگاهتان چقدر بي قرابت است ؟!!!
گويي نديدي ام و به من دل نبسته اي !


با قطره هاي اشك من احضار مي شوي
بايد طلسم باشد عزيزم همينكه تو . . .
با اين نگاه ساده گنهكار مي شوي !
من ساده مي شوم كه تو دركم كني ولي
تو لحظه لحظه يكسره دشوار مي شوي
گفتي زلال باشم و من . . . صد هزار بار
آيينه مي شوم و تو زنگار مي شوي
چيزي نمانده از من و اين لحظه هاي سخت
من مي روم و تازه تو بيدار مي شوي
آنوقت مي شود كه تو با يك خيال خام
مشتاق يك دقيقه ي ديدار مي شوي !
ديگر به اضطراب غزل هاي من مخند
در اضطراب من تو پديدار مي شوي
اين روز ها همينكه به تو فكر مي كنم
بر آرزوي ساده ام آوار مي شوي !
اين جاده ها هميشه به يك چيز مي رسد
با يك نگاه ساده گرفتار مي شوي
فردا دوباره يك نفر از راه مي رسد
این تو اسير مسلخ تكرار مي شوي . . .
از پشت عينكي كه در آن تار مي شوي
با اشك ها ي گرم من انكار مي شوي
تو از ستاره هاي دلم دور مي شوي
تو جزوي از خموشي ديوار مي شوي

دلي دارم که پابند ريا نيست
به ترفند زمانه آشنا نيست
پر از غم مي شود اندر غم تو
چرا اندر دلت با ما صفا نيست؟؟؟
بيا مشکن دگر اين عهد و پيمان
چرا در عشق تو با ما حيا نيست؟؟؟
نشاني گيرم از تو من ز جانان
ندا آمد که در کوي وفا نيست
شدم بيمار و من بستم دخيلي
بگفتند در حرم بوي شفا نيست
نشستم در حرم کردم صدايت
به خود گفتم مگر نامت دعا نيست؟؟؟
بگرد کعبه ات احرام بستم
مگو در کعبه ات ديگر خدانيست
بپرسيدم من از تو راز اين درد
بگفتي رمز آن را که جدايي است
دگر در مانده ام من از تکلم
چرا راهي برايم بي بلا نيست؟؟؟
نمي دانم چرا شوم است اين شعر
بگفتي علتش را بي هماييست
ببخشيدم اگر کردم جسارت
غم من قابل فهم شما نيست

من سعي مي کنم ننويسم ولي شما . . .
وادار مي کنيدم از اين حس رها شوم
اصلا شما براي چه اصرار مي کنيد؟
ميلم کشيده از همه دنيا جدا شوم !
هي گير مي دهيد که از غصه ها نگو
مجبور مي شوم غزلي بي صدا شوم
با شعر هايتان که پر از بوي سيب و عشق
مجبور مي کنيدم از اين پس حوا شوم !
گفتي براي آنکه بدانم چه مي کشي
بايد به چشم هاي خودم مبتلا شوم !
اين آينه هميشه به من گير مي دهد !
با قهوه هاي تلخ شما آشنا شوم !
دستم که مي رود به قلم ضعف مي کنم !
بگذار آن گريخته در انزوا شوم
لطفا کمي دروغ بگو ، مثل چشم من !
نگذار مثل حس شما بي ريا شوم !
من سعي مي کنم ننويسم ولي شما . . .
هي سعي مي کنيد که مثل شما شوم
من گفته بوده ام به من اصلا اميد نيست
اين هم سند که با همه بي ادعا شوم !



باز امشب چشم من را نم گرفت
کوزه ام بشکست و قلبم غم گرفت
مي به روي جانمازم ريخت باز
بغض من با اين غزل همدم گرفت
قامتم شد چون کمان ابروي تو
اين لبم باز از لب تو لب گرفت
من شدم مست از نگاه چشم تو
اين نگاهم غصه را از سر گرفت
گيسوانت پاي اين آهو ببست
واي اين جانم چرا دلبر گرفت؟؟؟
چشم خود را باز کن صياد جان
تا ببيني مرغ دل هم پر گرفت
يک نظر بنگر ميان عقل و عشق
گوييا جنگي در آنجا در گرفت
من نمي دانم چرا خاليست جام
گوئيا ساقي ز ما کمتر گرفت
باز با چشم و نگاه و چشمکت
اين دل من غصه را از سر گرفت
ياد آن طاق بلند ابروان
دين و دل را يک نفس از من گرفت
يک شب از عشقت سرا پا سوختم
شمع هم همراه من آتش گرفت
رشته ي تصبيح من بگسست باز
تا که شايد اين گره محکم گرفت
در ميان شک و ترديدم هنوز
که چرا جان مرا کم کم گرفت

مينو کمي کدر شده مثل هميشه نيست
مثل ستاره هاي دلش رنگ شيشه نيست !
قلبش نمي زند ! به گمانم که مرده است !
اين مثل قصه هاي خودش يک کليشه نيست
دارد کنار پنجره سيگار مي کشد
از چشمه هاي اشک خودش کار مي کشد
با حلقه هاي خسته ي اين دودهاي داغ
بين خودش و آينه ديوار مي کشد
هي ميزند به اين درو آن در که پا شود
از اين طلسم لعنتي بد جدا شود
بود و نبود او به کسي بر نمي خورد
مي خواهد از ادامه ي بودن رها شود
مي ترسم از تداوم اين حس که خسته است
در چشم هاي قهوه ايش غم نشسته است
مثل درخت خشک و اسيری که ريشه اش
مرده ست و ساقه هاش يکا يک شکسته است
مينو کمي کدر شده ، نه ... عادلانه نيست !
از زندگي ، حيات ... نه اصلا نشانه نيست !
شرمنده ام ادامه ي اين شعر منتفي ست
باور کنيد مرده و اين ها بهانه نيست ... !
![]()
دلت را شعله ور خواهم دگر هیچ
در آن شور و شرر خواهم دگر هیچ
تو از من هرچه می خواهی طلب کن
من از تو چشم تر خواهم دگر هیچ
اگر روزی به کویت راه یابم
خودم را در به در خواهم دگر هیچ
من از تو ای که معماری به عشقم
به مستی خاک تر خواهم دگر هیچ
اگر روزی بگویی یار ما باش
خودم را کور و کر خواهم دگر هیچ
بیا شد عشق تو اینک پر از غم
دلم را پر زغم خواهم دگر هیچ
اگر روزی بسوزی تو برایم
تو را من خشکتر خواهم دگر هیچ
بگفتی سوزش عشقم توانی؟؟؟
تورا من داغ تر خواهم دگر هیچ
بدان اندر هوای عشق رویت
من از تو بال و پر خواهم دگر هیچ
بگفتی مرغ دل باشد اسیرت
تو را بی بال و پر خواهم دگر هیچ
بپرسیدی اگر خواهی نخواهم
تو را من بیشتر خواهم دگر هیچ
فصل سرخ بي قراري ها گذشت
آه آواز قناري ها گذشت
باز آمد فصل اين قابيليان
کاش برگردند اين هابيليان
گرد شمعي شاپرک ها مانده اند
از برون شعله ها اين خوانده اند
شعله ها سرديم ما سرديم ما
يک نظر شايد که برگرديم ما
حيف ديگر فرصت برگشت نيست
اي رفيقان مهلت برگشت نيست
لحظه ها در لحظه ها گم مي شوند
دردها فرداي مردم مي شوند
همرهان سر به جيبي آمدند
نسل هاي نانجيبي آمدند
ياد باد آن روزها را ياد باد
درد و ماتم ها همه بر باد باد
روزهاي پرتلاطم پر تپش
يک عبور از درد شايد يک جهش
روزهاي انتظار و وصل يار
تک نوازي کردني با طبل يار
لحظه هاي بي تکلف بي ريا
يک ضريح از عشق سر تا پا طلا
اينک اما خسته و تنها شديم
سوختيم و ساختيم و ما شديم
ياوران بهر دلم راضي شويد
جان تنها لحظه اي قاضي شويد
راه و رسم مهرباني اين شده؟؟؟
اسب کوي معرفت بي زين شده
روزهاي باصفا از ياد رفت؟؟؟
عشق بازي با خدا بر باد رفت
اي جماعت لحظه ها را باد برد
تيشه ها را آخرين فرهاد برد
سرنوشته روزها مان شب شده؟؟؟
اين مرکّب دست من مرکَب شده
عاقلان اين لحظه ها ديگر شده؟؟؟
آتش معبد که خاکستر شده
ساقيان بار سفر بستند باز؟؟؟
مي گساران تشنه لب هستند باز
ليليان در فکر ناز و عشوه اند؟؟؟
اين جماعت گرده چشمه تشنه اند
شهد شيرين بر لب فرهاد نيست؟؟؟
قلب شيرين تيشه اش آزاد نيست
من کيم؟من عاقلي ديوانه ام
من فدايي بهر يک پيمانه ام
من شکست آرزو را ديده ام
من تمام مرگ را چرخيده ام
من غرور آخرين پروانه ام
با تمام درد ها هم خانه ام
در حضور مرگ تنها مانده ام
روي شمعي سرخ بالا مانده ام
وه چه تند و زود اينها آن شده
عشق را بنگر که بي سامان شده
پس بياييد اي شهود شعر من
تا بگويد با شما تنها سخن
اي شهود شعر من شاهد شويد
با همين يک بيت من زاهد شويد
عشق را پروانگي بايد کنيد
عاقلان ديوانگي بايد کنيد
![]()
سلام ای تک درخت مهربانی
سلام ای مادرم ای آسمانی
سلام ای واژه ی گرم محبت
تو را خوانم عزیز با مروت
تو که جنت بود در زیر پایت
تمام زندگی مدیون نامت
تویی معجون صبر عشق و ایثار
نوازش کن مرا جانم به تکرار
قسم بر عطر خوش بوی گل یاس
تو هستی واژه های هرچه احساس
بود آغوش تو همچون گلستان
منم یک غنچه و باشی تو بستان
خجالت می کشم شرح تو گویم
بترسم نکته ای را کم بگویم
ولی باید بگویم نازنینم
امید عمر من ای مهجبینم
بگویم چشمهایت مثل دریاست
گل لبخند بر رویت هویداست
بگویم من از آن شبهای بی تاب
نخوابیدی عزیزم ای تو مهتاب
نوازش کردی ام با دست خسته
ببین حالا شدی چهره شکسته
شکستی تا که من حالت بگیرم
نشستی تا که من قامت بگیرم
فدای مهر و آن چادر نمازت
به قربان تو و راز و نیازت
ببر بالا دو دست مهربانت
دعا کن من نباشم شرمسارت
عزیزم مادرم نازک دل من
ببخشا اذیتم را ای گل من
اگر چه خوب می دانم که هستی
بگفتم شعر خود را من به مستی
به پایان می رسانم این همه رنگ
تمامش بود حرف یک دل تنگ
همه جمع شدن حتی بزرگای مصر هم اومدن.
تو جمعیت یه پیرزن بود که دو تا کلاف نخ تو دستش بود
یه نفر که کنارش ایستاده بود ازش پرسید اینا چیه؟؟؟
پیرزن گفت: کلاف نخ
پرسید: واسه چی آووردی؟؟؟
گفت : آووردم تا باهش یوسف رو بخرم
طرف خندید گفت : آخه با دو تا کلاف نخ که نمیشه برده ای مثل یوسف رو خرید اونم جایی که بزرگای مصر اومدن تا این برده رو بخرن
پیرزن اشک تو چشاش جمع شد و گفت : می دونم با دو تا کلاف نمیشه یوسف رو خرید اما میشه اسم من رو جز خریداراش نوشت
لبخند تو آسمان دل آبی کرد
چشمان تو این غزل به لب جاری کرد
ابرو چو کمان نشان مکن قلبم را
تیر نگهت زخم دلم کاری کرد
« تنها » تو ببین کار ذلیخواهی کرد
یوسف به کلاف خود خریداری کرد
با دادن گل به دست مهربانت امشب
از دست تو بو گرفت و خود خاری کرد
چون شعله به دامان سیاوش افتاد
آتش به ابد فقط عزاداری کرد
لیلا ز چه رو کاسه ی دل بشکستی؟
مجنون مگرم با دل تو کاری کرد؟
بس ناز نمودی تو بر آن بیچاره
او چون من «تنها» ز جفا زاری کرد
لب دریا رسیدم تشنه بیتاب
ز من بیتاب تر جان و دل آب
مرا گفت از تلاطم ها میاسای
که بد دردیست جان دادن به مرداب
بدو گفتم که دیگر نا ندارم
بمن گفتا بزن این باده ی ناب
زدم آن ساغر و گفتم به مستی
بده پیمانه ای دیگر ز احباب
به من گفتا اگر خواهی تو مستی
بسوی خانه ی معشوق بشتاب
بدو گفتم اگر غفلت بورزم
بمن گفتا دهد ساغر به اصحاب
دویدم مست مستان سوی کویش
بدیدم میکده قفل است ابواب
نشستم حلقه ی چشمم به در کوفت
ولی کن وا نشد آن در ز ارباب
من دلخسته ی مسکین عاشق
زدم در کوی او با اشک سرداب
و اینک من بگویم ایها الناس
منم ساقی و سردابم می ناب

من ، تو ، به هم رسیدنمان ، یک محال ... آه
ما ، آن نیاز های قدیمی به بال ... آه
شک دارم این دو خط موازی به هم رسند
حتی پس از گذشت فراوان سال ... آه
ما ، جمله های مضحک : « خب ، از خودت بگو » !
یا این سکوت مسخره ی پر ملال ... آه
این صبر نابجای تو وقتی گرفته ام :
یعنی همین که هست ، تو هم بی خیال ... آه
بغضی به سرزمین دلم چنگ می زند
این سرزمین ساکت رو به زوال ... آه
وقتی به شانه های تو می آورم پناه
آن شانه های ساکت بی حس و حال ... آه
نه ... بس نمی کنم ، دلم از دستتان پر است
باید سبک شوم ، شده با این جدال ... آه
این هم جواب اخم شما از سه ماه پیش :
من ، قطره های اشک ، ورق ، قهوه ، فال ... آه

اينها بهانه است ، تو بايد می آمدی
با حال خوب خوب و یا بد می آمدی!
این روزها کم اشک خودم را ندیده ام !
زان پیشتر که اشک بیاید می آمدی
هی احتمال و باید و شاید مرا چه سود؟
بی احتمال و باید و شاید می آمدی !
من پاسخ تمامی تردید های تو ...
با صد سوال و قلب مردد ، می آمدی
باران نگاه پنجره را خیس کرد و شست
بعد از دو ماه گریه ی ممتد ، می آمدی !
می ترسم عادتت شده باشد نیامدن
گر نه همینکه نامه ام آمد می آمدی
باشد قبول ، راهبه بودم ! نیامدی ؟!
من راهبه ... ! تو دیدن معبد می آمدی !
تنها برای دیدنت از خود گریختم . . .
در سنگسار این زن مرتد می آمدی !
برایتان غزلی نو سروده ام آقا
برای آنکه بگویم چه بوده ام آقا!
شما همیشه مرا خوب و پاک می بینید
سروده ام که بگویم نبوده ام آقا
گذشته های بدون شما؟! نه ! اخم نکن
گذشته های خودم را زدوده ام آقا
گناه من همه اش یک دروغ مصلحتی ست
و اینکه قلب شما را ربوده ام آقا
و قلب پاک شما را کنار قلب خودم
گذاشتم و شما را ستوده ام آقا
و پاک مانده ای اما گناه من این است :
« دریچه های دلم را گشوده ام آقا »
صدای فاجعه را در مکانی از قلبم
که جایگاه شما شد شنوده ام آقا
فضایی از همه ی دردهای کهنه ی من
که از نگاه تو پنهان نموده ام آقا
قسم نمی خورم اما تو خوب میدانی
که لحظه لحظه بر عشقم فزوده ام آقا
من عاشقت شده ام ، با همین غزل ، امروز
گذشت و عشق تورا آزموده ام آقا .

بيا که بي تو دلم داغـــدار دلتنـــــــگــي است
و فصل فصل وجودم دچار دلتـنـــــــــگي است
بيا تبسم خــود را دوباره جـــــــــــــــــاري کن
که چشم عاطفه ام جــويبار دلتـنـــــــگي اسـت
به ميهماني چشمان خويش دعوت کــــــــــــن
مرا که زندگيم در حصـار دلتـنـــــــــــگي اسـت
نگو رقم زده شد سرنوشت ما از قــــــــــــــبل
نگـو نيــــاز دلــم از غبـــــــار دلتنــــگي است
هــــــــــــنوز ديده به ابـــــــــــــر کرامتت دارد
دلم ، که تشنه تر از شوره زار دلتـنـگي اسـت
چقدر ميشود آيا به انتظـــــــــــــــــــــار نشست
بيا که بي تو دلـــم داغدار دلتنگـــــــــــي يست

چه می شد عقل از خود دم نمی زد چه می شد عشق حرف از غم نمی زد
چه می شد حیرتم از سر نمی زد سکوتم را کسی برهم نمی زد
چه می شد بخت دل با من یکی بود چه می شد دردها در دل تهی بود
چه می شد قلبها سنگی نمی داشت چه می شد چهره ها رنگی نمی داشت
چه می شد زندگی باطل نمی شد چه می شد زندگی ساحل نمی شد
چه می شد زیر رگبار نگاهش تمام هستیم در زیر پایش
تن و جانم فدای خاک پایش چه می شد لحظه ای من در کنارش
سرم در دامنش دستش به مویم چه می شد من نگاهش را بروبم
من از شرم نرفتن روسیاهم نرفته باز می گردد نگاهم
نگارا تازه فهمیدم که او کیست هر آنچه می کشم آیا از او نیست؟؟؟
خدایا کاش در دام صدایش منم زخمی ز آن تیر نگاهش
تمام جان من در دست او بود نگاهم لحظه ای بر هست او بود
خدایا زندگی ارزش ندارد خدایا تن بجز او جان ندارد
بیا امشب مرا حاجت روا کن نگاهش را به من یکدم عطا کن
همه گویند تو عاشق به اویی تو ستاری تو علام الغیوبی
بیا امشب روا کم حاجت من بگو مهدی بیا ای نرگس من
آه ای آرام جان ای مهربان حرفی بزن
راهیم کردی به دشت بی نشان حرفی بزن
از سکوت تو جزیره غرق طوفان میشود
مالک احساس من با من بمان حرفی بزن

تقدیم به آرام

سفیدی مثل برفی در زمستانم
و من از دیدن روی تو هر شب در تب و تابم
تو پاکی مهربانی ساده و ماهی
و من از دیدنت همچون مجانین سخت حیرانم
کمک کن تا که برخیزم به پا ای مهربان یارم
نثارم کن تو لبخندی و من هم دست لرزانم
تو دریایی ولی بی موج و آرامی
و من از دیدن آرامشت امشب پریشانم
تو می خندی به بغضم بر شب تارم
و من کوشم نبینی امشبی را اشک پنهانم
تو همچون یک گل یاسی سفید و پاک و رویایی
و من هم جای یک گلدان و شاید خاک گلدانم
من امشب چشم در رهام به تنهایی سر راهت
ولی گویم به ره دانم که فردا نیز تنهایم
قسم خوردم به کوچ این پرستو ها به زاری
که گر بینم رخت جانم تو را دیگر نرنجانم
تو رفتی و نسیمی جای خالی تو پر کرد
بدو گفتم سرا پا امشبی را غرق طوفانم
به من گفتا که من بویش به بالین آورم بنشین
به او گفتم که بویش هست اندر قلب سوزانم
به من گفتا بیا این ساغر و این جام می درکش
زدم پیمانه و گفتم که بی می نیز ویرانم
به من گفتا بگو تنها همین یک مصرع آخر به مستی
دعا کن بعد دیدار تو باشد نازنینم وقت پایانم
خواستم در چشم خود تصویر شبنم را کشم
یا کنار هر غزل گلبرگ مریم را کشم
خواستم در یاد آدم جای آن سیب و درخت
روی حوا آن نخستین عشق عالم را کشم
خواستم اندر غم شیرین برای خسروان
تیشه ی فرهاد را با کوهی از ماتم کشم
خواستم بر روی زخم بلبلم اطراف گل
با زبان خار خود فریاد مرهم را کشم
خواستم هنگام هجرانش به جای عاشقان
من به یادش خاک و خونی بر همه عالم کشم
خواستم بر روی آهش کز سر غم آمده
من تمام بار مهنت را بر این جانم کشم
خواستم شب تا سحر را من به یاد روی او
خیره بر ماهی شوم عکس رخ یارم کشم
خواستم من جای هر آیینه ای این عکس را
قاب گیرم عشق خود را گرد آن خاتم کشم


اي همه پنجره ها رو به تو
شهر و ده آشفته آشوب تو
کوه مه آلود پر ابهام من
عشق پر آوازه گمنام من
اي عسل از شوق تو شيرين شده
شهر شب از چشم تو آذين شده
کاش دلم پيش شما بود و بس
آن طرف پنجره ها بود و بس
من همه ويراني و ويرانيم
حک شده اين نقش به پيشانيم
از ته دهليز زمين آمدم
باز به اين دوزخ کين آمدم
برگ زمين گير زمستان منم
گم شده در زوزه طوفان منم
سرد و نفسگير و ترک خورده ام
زير تل انبار خودم مرده ام
مثل نفسهاي سراسيمه ام
گم شده اينجا به خدا نيمه ام
عقربه ساعت مرگم تو باش
شاهد جان دادن برگم تو باش
کي تو به داد دل من ميرسي
باز رهانيش ز دل واپسي
حادثه شو اول تقويم را
خط بزن از دفتر من بيم را
حادثه اينست که در مي زني
صبح به هر پنجره سر ميزني
حادثه بر خورد دو چشم تر است
لحظه پرواز دو تا کفتر است
حادثه یعنی که من آبی شوم
عاشق نارنج و گلابی شوم
حادثه یعنی که تو از گل سری
از همه آینه ها بهتری
حادثه یعنی همه چشم تو
قهر تبسم خوشی و خشم تو
حادثه یعنی که جهان مال توست
هر چه غزل هست همه خال توست
ای گل خوش خنده آتش تبار
نسبت فامیلی من با بهار
در ته چشمان تو پر پر زدند
هر چه پرندست به تو سر زدند
چشم تو سر منشا انگورهاست
ساقی هر روزه مخمور هاست
ای گل نیلوفر بوداییم
پیچک پیچیده به تنهاییم
مطلع هر شعر تماشای توست
پای غزل های من امضای توست
بوی دل انگیز غزل می دهی
طعم تب آلود عسل میدهی
پیرهنت بافته از ابر و نور
گل زده بر دور و برش از بلور
ای ز بهشت آمده خاکیم
آدم خاکی تن افلاکیم
تو گل گلدان اتاق منی
شعله مادام اجاق منی
وسوسه گندم و سیبم تویی
آنکه دهد باز فریبم تویی
باز به من معنی بودن بده
فرصت از عشق سرودن بده
این که نباشی به خدا فاجعست
یخ زدن پنجره ها فاجعست
پنجره را بسته ام از دوریت
یوسف من خسته ام از دوریت
بی خبر از دغدغه و اضطراب
بند دل نازکم امشب بخواب
جاده طولانی پر پیچ و خم
باز رساند دو نفر را به هم
میرسی و شب همه شب روشن است
هر چه خوشی هست همه با من است

بوسه ام را می گذارم پشت در
قهرکردی , قهرکردم , سر به سر
می روی در خلوت تنهايی ات
می روم من هم , به تنهايی سفر
آه .. اما بی تو , تنها می شوم
بی تو تنها مرد شبها می شوم
بی تو آخر , عشق هم بی معنی است
بی تو من , شکل معما می شوم
خوب می دانم که نقطه ضعف نيست
عشق قدرت می دهد , از ضعف نيست
دوستت دارم و می دانم , تو هم
دوستم داری , و اين يک حرف , نيست
تق وتق ..... , در را برايم باز کن
تق و تق ....., باشد برايم ناز کن
تق و تق ....., تقريبا اين در باز شد
تو بيا , در را تماما باز کن
آه می دانستم اين را , آشتی ؟
من غرورم را شکستم , داشتی ؟
خب دگر , اين اشک ها را پاک کن
آمدم , حالا تو با من آشتی ؟
گرمی آغوش بازم , مال تو
شعر من , بانوی نازم , مال تو
حس خوب بودن تو , مال من
قلب پر راز و نيازم , مال تو
هر کاری کردم که تو رو گم کنم از خاطره هام
به در بسته خوردم و باز از تو گم شد لحظه هام
خاطره های بودنت چه جور فراموشش کنم
دلی که تو آتیشش زدی چه جوری خاموشش کنم
جای نیگاتو پر نکرد هیچ کسی با هر چی که بود
انگاری تو خون منی تو گوشت و پوست و تار پود
دروغ نمیگم بعد تو خیلی ها رفتن اومدن
اما توی نگاه من هیچ کدومش تو نشدن
فکر نکنی ازت میخوام بیای و با من بمونی
اینا رو گفتم که فقط صداقتم رو بدونی
من نمی خوام که مثل تو هرزی باشم توی دمن
من عاشق عشق میمونم تو دیگه مردی واسه من
یادت باشه دلی که شکسته. هیچ شکسته بند ماهری نمی تونه اون رو مثل روز اولش کنه.
فریب مثل چکی هست در دست تو برای شکستن دل عزیزترینت!
و یه چیز دیگه بدون:
اون یه چیزهایی رو فهمیده ولی به روی خودش نمی آره!
و نمی خواد زود قضاوت کنه پس تا کار به قضاوت اشتباه نرسیده.
حقیقت رو بهش بگو! شجاعت گفتنش رو داشته باش.
اون درک می کنه مطمئن باش
مرا از عصر دلتنگي نترسانيد که عمري چشم در راهم
اميدم را ز ياس من نترسانيد که عمري چشم درراهم
هم آوازم شويد ذکري دعايي حاجت خيري
بيايد آن سفر کرده که عمري چشم در راهم
گل گلدان عشق او دگر بال و پري دارد
بگو آيد گلستانم که عمري چشم در راهم
کجاست آن موج نا آرام و آن درياي طوفاني
منم آن صخره ي سنگي که عمري چشم در راهم
مثه ابرای زمستون دلم از گریه پره
شیشه نازک دل منتظر تلنگره

آسمان با من بگرید
شمع هم با من بگرد
کوه هم چون من بلرزد
سرو هم چون من شود خم
چشمه با من
در فراغ
بخشکد
باد
من همصدا گشته
بنالد

بدون بالي براي گشودن . پر پرواز به من دادي بي آنکه خويش بر بال هايم بنشيني و اوج گرفتنم را به نظاره روي. خلقم کردي از هيچ ولي دوباره ويرانم کن که خود طاقت ويران کردن ندارم . بي تو هيچم و تو مي داني. تو مي داني وجودم را بر وجودت بنا نمودي و چه قصر سست بنيادي . قصري که تو بر درياچه ي هوس ساختي و من بردشت نام آور عشق. تو ندانستي چه مي کني با قلب يخ زده ي من ومن مي دانستم طريق دل بستن را

برای همدلیهایت دلم ناگفته ها دارد
ز دوریت دلم بی تاب و یکصد غصه ها دارد
نگاهت را ز من کردی دریغ ای گل و رفتی هان
نگفتی بلبلت گریان همه شب دیده ها دارد
چرا از من گریزانی مگر از من چه بد دیدی
دریغ از خود مکن عشقم که در خود قصه ها دارد
نگاهم راز چشمت را نفهمید و جدا گشتیم
وداعی این چنین با من نگارم بس جفا دارد
شدم تنها و دیده پر ز خون اینک مکن با من
غریبی کز غریبی نسل عاشق کشته ها دارد
کشیدم بار این غم را به دوشم نازنین اما
ندانستم که شمعی چون تو صد پروانه ها دارد

میدونی این بار داره یه جورایی حالیم میشه
عشق اسیری نیست که من اسیر زندونت کنم
عشق اونه که با دلم با چشم و با نگاه خود
بشی در بند دلم خودم گرفتارت کنم




انجا که عشق فرمان می دهد / محال سر تسلیم فرود می اورد
با هم اینجوری نبودیم
اصلا قرار نبود اینجوری باشیم
قصه ما قصه عشق و عاشقی نبود اما.............
چقدر زیبا گفته اند:
«عشق یک حادثه است.»

تنها تر از سکوت
تنها تر از صدای زوزه ی گرگی درون دشت
تنها تر از کبوتر چاهی بدون جفت
تنها تر از هزار یوسف درون چاه
- ای وای و آه -
بي تو . . . در ظلمت شب خواهم مرد
و در آن قريه ي دور كه پر از زوزه ي عصيان هواست
لا به لاي تپش شب بو ها در نهانخانه ي اندوه دلم
مي پوسم
بي تو هر شب تا صبح
به فلك مينگرم
و دلم مي خواهد
با چراغاني يكرنگ خدا
نقشي از عشق تو را حك بكنم .
تو به من مي گويي :
كه به زيبايي شيرين زمين ايمان دار
و ز من مي خواهي :
كه فراموش كنم تلخي زهري كه گذشت .
چقدر مي خواهي ؟
دست هاي تو برايم پل ايمان باشد ؟ !
چقدر مي كوشي ؟
شوكران را بزدايي ز دلم ؟ !
بي تو گم خواهم شد در تماميت پر حزن غروب
بي تو گم خواهم شد
من به تو مي گويم :
كه دلم از قفس تنگ زمين مي گيرد
و ز تو مي خواهم :
جلوي اشك مرا سد توقف بزني .
با تو از دغدغه ها خواهم گفت .
با تو از تنهايي ،
با تو از هجرت و اندوه و سفر خواهم گفت ،
و به تو خواهم گفت :
كه به اندازه ي تنهايي پر رنگ زمين
” غمگينم “
و دلم مي خواهد
دست هاي تو برايم روزي سفره ي حرمت قلبم باشد

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوقدیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانۀ جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من، همه مــــــحو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشۀ ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شب آهنگ
یادم آید که
تو به من گفتی:
" از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینۀ عشق گذران است.
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!"
با تو گفتم:
"حذر از عشق؟ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم.
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم؛
تو به من سنگ زدی! من نه رمیدم، نه گسستم."
باز گفتم که:
"تو صیادی و من آهوی دشتم؛
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم،
حذر از عشق ندانم، نتوانم!"
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم، نه شکستم، نه رمیدم؛
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آشفته خبر هم،
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

زندگی آتشگهی دیرینه پا بر جاست
گر بیفروزیش
رقص شعله اش در هر کران پیداست
ور نه
خا موش است و
خاموشی
گناه ماست
ابراز محبت همون برافرهختن این آتش گه دیرینه است
اگه من صمیمی حرف نمی زدم فکر میکنی دوستی و صمیمیت ما ادامه پیدا می کرد
یا اینکه خودت می تونستی صمیمی باشی؟
فکر کن
با چشمانی مهربان تر
مهربان تر به اطرافیانت نگاه کنی
مهر و محبتت رو به نگاهت هم بده
لبش خندان و زلفش دست باد آمد به سویم
گره کردم دو ابرو گفتمش: دیر آمدی؟گفت:
نگارم صبر ایوبت کجا؟ خوش خلق و خویم

واژه هایم غوطه ور در التهاب ماتم است
ثانیه بر ثانیه تکرار خود سوزی من
رخ نشانم ده که گویی بی تو از من من کم است
