تبليغاتX

دلم گرفته اسمون نمی تونم گريه کنم....شکنجه می شم از خودم نمی تونم شکوه کنم... انگاری کوه غصه ها رو سينه من اومده...آخ داره باورم می شه..خنده به ما نيومده... دلم گرفته اسمون از خودتم خسته ترم...تو روزگار بی کسی يه عمره که دربه درم... حتی صدای نفسم می گه که توی قفسم...من واسه اتيش زدن يه کوله بار شب بسم... دلم گرفته اسمون يه کم منو حوصله کن...نگو زدست روزگار يه خورده کمتر گله کن... منو به بازی می گيرن عقربه های ساعتم...برگه تقويم می کنه لحظه به لحظه لعنتم... اهای زمين يه لحظه تو نفس نزن...بذار تا آروم بگيره يه ادم شکسته تن...!

جزیره سبز

راز


مي نويسم از تو امشب از تو که رحمي نداري
از تو که ديدي چه تنهام اما باز تنهام مي زاري


گفتني هام بي شماره ساده گفتن خيلي سخته
دردم و هيچ کس نفهميد باز بگو اين کار بخته


خواستم و بازنده بودن حاصل اين خواستنم بود
تازه فهميدم، خدايا، دل دليل باختنم بود


دل دليل باخت من بود، واسه فهميدن چه ديره
اما اين بار خواستني ها تو دلم بي تو مي ميره


هيچ چي از من ندونستي يا نخواستي که بدوني
خيلي ساده گفتي يزدان تو بايد تنها بموني


کاش از اول مي دونستم تا به تو دل نمي بستم
اما انگار قسمت اين بود، من هنوز بازنده هستم


گفته بودم سنگ قبري واسه عشق تو مي سازم
وقتي تو دوستم نداري من به چيم بايد بنازم


نتونستم نتونستم باز فقط تويي نيازم
منم و اين دل و بازم تويي اون هميشه رازم

http://jazireyesabzeman.blogfa.com

دست نوشته هاي تنها در دوشنبه 1386/09/05 | موضوع: اشعار تنها |
ادامه مطلب |

مگر آن خوشه گندم

مگر سنبل

مگر نسرين

تو را ديدند.

كه سر خم كرده خنديدند.

 

مگر بستان

شميم گيسوانت را

چو آب چشمه ساران روان نوشيد

مگر گلهاي سرخ باغ ريگ آباد

در عطر تن تو غوطه ور گشتند

كه سرنشناس و پانشناس

از خود بي خبر گشتند

 

مگر دست سپيد تو

تن سبز چناران بلند باغ حيدر را نوازش كرد

كه مي شنگند و

مي رقصند و

مي خندند

 

مگر ناگاه

نسيم سرد گستاخ از سر زلفت ...

چه مي گويي ؟

تو و انكار ؟

تو را بر اين وقاحت ها كه عادت داد ؟

صداي بوسه را حتي

درخت تاك قد خم كرده بستان شهادت داد

مگر ديوار حاشا تا كجا،

- تا چند ؟

 

خدا داند كه شايد خاك اين بستان

هزاران

صد هزاران

بوسه بر پاي تو ...

- ديگر اختيارم نيست

توانم نيست

تابم نيست

به خود مي پيچم از اين رشك

- اما خنده بر لب با تو گويم:

- اضطرابم نيست .

 

مگر ديگر من و اين خاك،

- واي از من

چناران بلند باغ حيدر را

تبر باران من در خاك خواهد كرد

نسيم صبحگاهي جان ز دست من نخواهد برد

 

ترحم كن،

نه بر من

بر چناران بلند باغ حيدر

بر نسيم صبح

شفاعت كن

به پيش خشم، اين خشم خروشان كه در چشم است

به پيش قله آتشفشان درد

شفاعت كن

كه كوه خشم من با بوسه تو

ذوب مي گردد

***

مصدق

دست نوشته هاي تنها در شنبه 1386/03/12 | موضوع: هر چه میخواهد دل تنگت بگو |
ادامه مطلب |

وای باران ! باران!

شيشه پجره را باران شست.

از دل من اما.......... چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

تو بهاری؟         

        نه.        

              بهاران از توست.

هوس باغ و بهارانم نيست

ای بهين باغ و بهارانم تو!

باز کن پنجره را

 

تو اگر باز کنی پنجره را-

من نشان خواهم داد

به تو زيبايی را...............

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسی  عروسکهای

کودک خواهر خويش

که در آن مجلس جشن

صحبتی نيست ز دارايی داماد و عروس

صحبت از کودکی و سادگی است

چهره ای نيست عبوس.

 

در دلم آرزوی آمدنت ميميرد

رفته ای اينک   اما آيا

باز برميگردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه تمنای محالی دارم- خنده ام ميگيرد!

 

من گمان ميکردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چهار فصلش همه آراستگی ست.

من چه ميدانستم

هيبت باد زمستانی هست.

من چه ميدانستم

دل هر کس دل نيست؟

 

در ميان من و تو فاصله هاست.

گاه می انديشم

ميتوانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری!

تو توانايی بخشش داری.

دستهای تو توانايی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد.

 

و تو چون مصرع شعری زيبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی......

 

تو به اندازه ی تنهايی من خوشبختی

من به اندازه ی زيبايی تو غمگينم

 

چه اميد عبثی

من چه دارم که تو را در خور؟؟؟----- هيچ.

من چه دارم که سزاوار تو؟؟؟؟------ هيچ.

تو چه داری؟ ---همه چيز.

تو چه کم داری؟---هيچ.

 

آرزو ميکردم

که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی شعر مرا ميخوانی؟؟؟

باورم نيست که خواننده ی شعرم باشی.

( کاشکی شعر مرا ميخواندی)

 

گاه می انديشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس ميگويد؟

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی ميشنوی

روی تو را کاشکی ميديدم.

شانه بالا زدنت را ــ بی قيد

 

چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد؟

 

چه کسی ميخواهد

من و تو ما نشويم؟؟؟

خانه اش ويران باد.

 

من اگر ما نشوم تنهايم

تو اگر ما نشوی خويشتنی

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزی

همه بر ميخيزند

من اگر بنشينم

تو اگر بنشينی

چه کسی برخيزد؟

 

حرف را بايد زد

درد را بايد گفت!

سخن از مهر من و جور تو نيست.

سخن از متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

 

آشنايی با شور؟

وجدايی با درد؟

 

سينه ام آينه ای ست

با غباری از غم.

تو به لبخندی از اين آينه بزدای غبار.

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزم

همه بر ميخيزند......

 

 

                                                  حميد مصدق

دست نوشته هاي تنها در شنبه 1386/03/12 | موضوع: هر چه میخواهد دل تنگت بگو |
ادامه مطلب |
دست نوشته هاي تنها در پنجشنبه 1386/03/10 | موضوع: عکسها |
ادامه مطلب |

دوباره موج غزل آرزوی دريا کرد

 

دوباره موج غزل آرزوی دریا کرد

و تکه تکه ی رود عزم ترک صحرا کرد

                               میان قافیه ها و ردیف ها می گشت

                               که کوله بار سفر را دوباره پیدا کرد

 تمام هوش و حواسش به شعر رفتن بود

ترانه ای که دلش را عجیب شیدا کرد

                              نشست و وسوسه سیب سرخ را خط زد

                              اگر چه آدم قلبش هوای حوا کرد

 شبیه کودکیش سنگ خسته ای برداشت

وشیشه های شب تیره را تماشا کرد

                              شکسته بود دلش از تمام خاطره ها

                              نگاه تلخ و سیاهی به صبح فردا کرد

 برای رفتن از این کوه و دشت و این صحرا

حصار خاکی تن را یکی یکی وا کرد

                              رسیده بود به دریا و روح آزادش-

                            -درون قلب زلال و عمیق ماواء کرد

 

 

شاعر: تک و تنها

دست نوشته هاي تنها در پنجشنبه 1386/03/10 | موضوع: هر چه میخواهد دل تنگت بگو |
ادامه مطلب |

باز هم تنهايم
لب مردابي - آه 
 خسته و سرگردان
  لحظۀ معجزه را چشم به راه
با خودم مي گويم
   باز آيا به صبا اميد است؟
خيره ام بر آبي 
     پر از آرامش محض
دیرگاهی است که فهمیده ام این آرامش
          انعکاسي است ز دنياي برون
      پشت اين آينه ها
دشت خشکي  است پر از پوچي ها
    سرد و ظلمت زده است آينۀ اين مرداب
        ناگهان مي بينم
          عکس مهتاب در آن مي خندد
      گوشه اي از دل آب
 سر برآورده گلي زيبا رو
    گل نيلوفر من، زادۀ اين تصوير است
من دلم مي خواهد
      که بنوشم آبي
                           از دل اين مرداب
تن من تشنۀ مهتاب وفاست
با خودم مي گويم
   باز آيا به صبا اميد است؟

دست نوشته هاي تنها در جمعه 1386/01/10 | موضوع: اشعار تنها |
ادامه مطلب |
به مناسبت سال جدید و برای اینکه سال رو با شادی آغاز کنیم چند تا اس ام اس یراتون میزارم

 

دقت كرديد كه همه چيزهاي خوب خانم هستند: خورشيد خانم، پروانه خانم، مهتاب خانم! اما همه چيزهاي بد آقا هستند: آقا دزده، آقا گاوه، آقا گرگه،

ترکه ميره کتابخونه کتابشو پس بده. کتابدار ازش مي‌پرسه کتاب چطور بود؟ ترکه ميگه : شخصيت زياد داشت ولي داستان و محتوا نداشت! کتابدار ميگه: اهه، دفتر تلفن من دست تو چيکار مي‌کنه؟

آگهي ازدواج: خانمي هستم تحصيل كرده، زيبا، با موهاي مشكي و بلند، چشم‌هاي مشكي، اندامي مناسب، كمري باريك، كاملا معاشرتي، داراي آپارتمان و ماشين آخرين مدل و با وضع مالي عالي كه حاضر به ازدواج با هيچ مردي نيستم. فقط آگهي دادم دلتون بسوزه!

ترکه ميره خواستگاری، بابای عروس بهش ميگه: اون گلی که زدی به يقه‌ات، خارش اذيتت نمي‌کنه؟ترکه ميگه: خارش که نه، ولی گلدونش که تو شلوارمه خیلی اذیتم می‌کنه!

هر وقت دلتنگ ميشم ميام پشت در قلبتو هي در مي زنم .. پس هر وقت قلبت مي زنه بدون که دلم برات تنگ شده

دوست دارم يه سنگ بردارم و روي اون بنويسم: دلم برات تنگ شده و اونو محكم بكوبم توي سرت تا بفهمي كه فراموش كردن من چقدر سخت و دردناکه

 

شاد باشید و فرخونده

دست نوشته هاي تنها در چهارشنبه 1386/01/08 | موضوع: هر چه میخواهد دل تنگت بگو |
ادامه مطلب |

بوي آتش ودود و كنده سالهاست كه با صداي ترقه و نارنجك و سيگارت در هم پيچيده تا ميراث نامبارك ايستادگي در برابر آيين‌هاي مردمي را به گوش همگان برساند سالهاست كه صداي دلخراش انفجار مواد منفجره ، صداي قاشقزن‌هاي آييني را در خود خفه كرده است ....

جشن سوری (چهار شنبه سوری )

 

 آرياييان جشن هاي باشكوه بسياري بر پا مي كردند كه از جمله آنها ، جشن هاي آتش است . امروزه تنها « جشن سوري » معروف به « چهارشنبه سوري »  و « جشن سده » برايمان به يادگار مانده است و در باره جشن هاي فراموش شده آتش ، به « آذرگان » در نهم آذر ماه و « شهريورگان » يا « آذر جشن » مي توان اشاره داشت .

آتش از ديرباز نزد ايرانيان نماد روشني ، پاكي ، طراوت ، سازندگي ، زندگي ، تندرستی و در پايان بارزترين نماد خداوند در روي زمين بوده است .

مجموعه ي آيين هاي نوروزي از « جشن سوري» ( چهارشنبه سوري ) آغاز مي شود و با آيين سيزده بدر نوروز به سرانجام خود مي رسد.

برخي را باور اين است كه با در نظر آوردن واژه ي « چهارشنبه » كه برآمده از فرهنگ تازي و سامي است ، پس « چهارشنبه سوري » ارمغاني از سوي تازيان است چرا كه همانگونه كه مي دانيم  در ايران باستان هر روزي نامي ويژه داشته است :

هرمزد روز ، وهمن روز ، اردوهشت روز ، شهروَر روز ، خرداد روز ، سروش روز ، مهر روز ، زامياد روز و و  نشاني از بخش بندي امروزين چهار هفته يي و نام هاي آنان به چشم نمي خورد اما مي بينيم كه در ميانه سده چهارم هجري ، از اين جشن هنگام و چگونگي بر پايي آن و نيز ديرينگي اش سخن به ميان است . برابر اين آگاهي كه در نسک (كتاب) تاريخ بخاراي ابوبكر محمد بن جعفر نرشخي آمده ، در زمان منصور - پسر نوح- از شاهان ساماني ، در ميانه سده چهارم هجري ، اين جشن با شكوهي بزرگ برپا بوده و به نام « جشن سوري» ناميده مي شده است چون در روز شماري تازيان ، چهارشنبه و شب آن نحس و گجسته به شمار مي رفته است شب چهارشنبه ي پايان سال را با « جشن سوري » به شادماني پرداخته و بدين گونه مي كوشيدند تا نحسي و ناخجستگي چنين شب و روزي را بر كنار كنند . همچنين جاحظ در نَسَک خود با نام المحاسن و الاضداد (ص 277 ) به گجستگی(نا مبارک)چهارشنبه نزد تازيان اشاره مي كند . منوچهري در اين روز مردمان را به شادماني مي خواند تا از نا خوبي و بد يمني آن رها شوند.

روانشاد استادپور داوود نيز در اين باره مي‌نويسد : « ايرانيان باستان شنبه و آدينه نداشتند .روز چهارشنبه در نزد اعراب روز شوم و نحسي است و ايرانيان آتش افروزي پايان سال را به شب آخرين چهارشنبه انداختند تا پيش آمدهاي سال نو از آسيب روز پليدي چون چهارشنبه بر كنار بماند .»

 اما بر پايه ي پژوهش هاي انجام شده ، زمان باستانيِ « جشن سوري» را مي توان در اين سه گاه باز جست :

1. شب بيست و ششم از ماه اسفند ، يعني در نخستين شب از پنجه ي كوچك

2. نخستين شب پنجه ي بزرگ يا پنجه ي وه كه پنج روز كبيسه است و نخستين شب و روز « جشن همسپهمديم»  (آخرين گاهنبار سالانه)

۳. ديدگاه سوم ، شب پايانی سال است كه ارجمندترين روز « جشن همسپهمديم» و جشن آفرينش انسان است.

افزون بر اين و بنا به سنتي كه براي برخي رويدادهاي بزرگ و جشن هاي باستاني ، برابر نهادي اسلامي نيز به دست داده شده است ، آتش افروزي و شادماني شب چهارشنبه ي آخر سال را برخي به قيام مختار ثقفي كه به خونخواهي حسين و فرزندانش قيام كرده بود  نسبت مي دهند : « مختار وقتي از زندان خلاصي يافت و به خونخواهي كشتگان كربلا قيام كرد ، براي اين كه موافق و مخالف را از هم تميز دهد و بر كفار بتازد ، دستور داد كه شيعيان بر بام خانه ي خود آتش روشن كنند و اين شب مصادف با چهارشنبه آخر سال بود و از آن به بعد مرسوم شد»

واژه « سوري » در پارسي به چمِ (معني) « سرخ » مي باشد و چنان كه پيداست ، به آتش اشاره دارد . البته « سور» در مفهوم « ميهماني » هم به كار رفته است. بر پا داشتن آتش در اين روز نيز گونه ای گرم كردن جهان ، زودودن سرما و پژمردگي و بدي از تن بوده است . چگونگي اين جشن ، همساني و مانندگي هاي فراواني به جشن سده دارد.

استاد پورداود ، پس از بزرگداشت اين جشن باستاني ، به جستار ويژه اي اشاره دارد و بر اين باور است كه رسم پريدن از روي آتش و خواندن ترانه هايي همچون « سرخي تو از من ، زردي من از تو » از افزونه هاي پسا اسلامي است و از ديدگاهي ، بي احترامي به جايگاه ارجمند آتش به شمار مي رود.

اما به گفته برخي پژويندگان به آسانی ميتوان اين نگره را رد كرد:

نخست ديدگاه مردم ايران نسبت به آتش :

زيرا يكي از جنبه هاي تقدس آتش ، پاك نمودن بيماريها و دور كردن ارواح خبيثه ( به تعبير آن دوران) بوده است. برای نمونه در صورت سرايت طاعون رخت و ابزار بيمار را در آتش مي ريختند تا از بدي ها پاك شود و صد در صد اين بي احترامي به آتش به شمار نمی آيد. هم اكنون نيز رسم اسپند دود كردن و گرد خانه تاب دادن  ( برای زدودن شر و بيماري و چشم زخم)رايج است كه باز مانده از گذشته است و پريدن از روي آتش هم مي توانسته با فلسفه پاك كردن نفس صورت گرفته باشد.

دوم گذر سياوش از آتش :

ابتدا بايد ببينيم سياوش چگونه از آتش گذشته است!

 

حضرت فردوسي مي فرمايد:

 

ســيــاوش ســيــه را بــه تــنــدي بــتـــاخـــت

نــشــد تــنــگ دل جــنــگ آتــش بــســاخـــت

ز هــرســو زبــانــه هــمــي بـــركـــشـــيـــد

كــســي خـــود و اســـپ ســـيـــاوش نـــديـــد

 

خب آتش انبوهي بوده و سياوش هم تيز از آن گذشته است و مي دانيم كه گامهاي اسب ريخت پرش دارد پس سياوش به آرامي و نرمي از آتش نگذشته است.

 

گويند موبد آذرپاد مهر اسپندان ، كه اندرزنامه اش از كم شمار نبشته هاي به جاي مانده از زمانه ي پيش از چيرگي تازي است گويا خودش براي اثبات حقانيت خود ، از آتش گذشته و يا سينه ي خود را سوزانيده بوده است ( مانند داستان سياوش) و اين چهارشنبه سوري هم به احتمال زياد به گونه اي يادگار آزمون آتش در آيين كهن ايران است.

 

برخي از آيين های جشن سوري

 

بوته افروزي ، آب پاشي و آب بازي ، فالگوش نشيني ، قاشق زني ، كوزه شكني، فال كوزه، آش چهارشنبه سوري ، آجيل مشگل گشا ، شال اندازي ، شير سنگی، توپ مرواريد از جمله آيين هاي جشن سوري به شمار مي رود.

همچنين در مناطقي همچون شيراز ، كردستان و آذربايگان ، آداب و آيين ويژه و كهن تري وجود دارد . برای نمونه ، سفره حضرت خضر( ع ) يا آب پاشي در سعديه كه ويژه ي شيراز است و يا سفره هاي خوراكي رنگيني كه در كردستان و آذربايگان آماده مي شود و نيز آيين آتش افروزي و شادماني همگاني مردم .

برخي را عقيده بر اين است كه « جشن سوري » ( چهارشنبه سوري ) با مراسم مربوط به بزرگداشت فَروَهَر درگذشتگان نيز پيوند و بستگي دارد. البته استاد مهرداد بهار با اين ايده ي فرجامين همداستان نيست.

 

فرجام سخن آنكه ، اميد است اين روشني بخشي ها و آتش افروزي ها ، اخگري شود بر بيشه ي اندشه هاي پر طراوت مردمان خردمند ايراني تا به پشتوانه فرهنگ پر بار و ارجمند خويش و به يادمان شادباش ها و خشنودي هاي كهني كه همگي داراي بستري ديني ، اخلاقي و فرهنگي بوده ، خردمندانه و در روشنان پندار و گفتار وكردار نيك ، پاي كوبانه و خرسند در راه راستي گام زنند .

اميد است که همه ي هم ميهنان گرامی با برپاداشتن اين جشن و جشنهای ديگرِايران زمين در راه کوشش برای پدافند ، دفاع و نگهداری از اين آيين های کهن گام بردارند.

 

 

 

پاي نوشت ها :

 

بهرام فره وشي- 1364 ، جهان فروري ، صفحات 43. 44. 49، چاپ دوم ، انتشارات كاويان

عبدالعظيم رضايي - 1379 ، تاريخ نوروز و گاهشماري ايران ، صفحات 119-118چاپ اول ، انتشارات در

هاشم رضي - 1358 ، جشن سده ، چهارشنبه سوري ،صفحه 149 ، چاپ اول ، سازمان انتشارات فروهر

محمود روح الاميني- 1376 ، آيين ها و جشن هاي كهن در ايران امروز، صفحه 50 ، چاپ اول انتشارات آگه

مهرداد بهار - 1376 ، جستاري چند در فرهنگ ايران ، صفحات 234- 233 ، چاپ سوم ، انتشارات فكر روز

ابراهيم پورداود- 1343  ، آناهيتا ، صفحه 75 ، به كوشش مرتضي گرجي ، چاپ اول ، انتشارات اميركبير

علي بلوك باشي - 1380  ، نوروز ، جشن نوزايي طبيعت ، صفحات 57-63 ، چاپ اول ، دفتر پژوهشهاي فرهنگي
دست نوشته هاي نیلو* در سه شنبه 1385/12/22 | موضوع: حرفهای نیلو |
ادامه مطلب |

هر چند هنوز هم

آغوش باز تو منتظر رسیدن کبوتر مسافری است

                        که روزی پشت پنجره اتاقت لانه کرده بود

هر چند صندوقچه دلت

                        پر شده از حرفهایی که هر شب

                                                آنها را از ترس زنگار خوردنشان

                                                                        با صدای بلند برای خودت تکرار می کنی

هرچند دیر سالی است

                        که پشت پنجره بسته اتاقت

                                                برای نشستن پرنده دیگری

                                                                        گر چه زخمی

                                                                                                دانه نمی پاشی

هرچند مدتهاست

                        نگاه کردن به چهار چوب قاب عکسی خالی

عادتت شده

               هر چند حالا با چشمهایی خیس و بسته غزل می سرایی

اما این گنجشک بال شکسته

                        به امید دانه های محبت تو

                                                هر  روز روی شاخه آن درخت پیر

                                                   که پشت پنجره اتاق  تو است

                        با صدایی بلند و غمناک آواز نیاز میخواند

                                                به امید روزی که صدایش از لای درزهای پنجره اتاق

به گوش تو برسد

دست نوشته هاي تنها در سه شنبه 1385/12/22 | موضوع: اشعار تنها |
ادامه مطلب |
سلام دوستان عزیز

من تنها* هستم

چون پسورد خودم رو فراموش کردم اجبارا با آی دی نیلو* جان براتون پست میزارم تا مشکل بر طرف بشه

شما میتونید فعلا برای تشخیص پستهای نیلو* جان از مال من به رنگ نوشته ها و موضوع اونها دقت کنید.

ممنونم

 

 

دست نوشته هاي نیلو* در دوشنبه 1385/12/21 | موضوع: حرفهای تنها |
ادامه مطلب |

با دستهایی باز

                        چلیپا وار دراز کشیده ام

                              بر بستر اتاقت

       و خیره شده ام به پنجره ای که

                        هزاران حرف زنگ نخورده اش

                                                دیوار را بر سرم آوار می کند

میدانم اگر پنجره را باز کنم

                        بقچه رازهایش باز میشود

                                                و کبوتر قلبت را کیش میدهد

سرم را بر میگردانم و قاب خالی تو را نظاره می کنم

                        پلکهای اندوهم را میبندم و میگذارم

                                                سوز اشکهایمان را بسراید

                                                                        شاید التیام درد پنهان من باشد

تو رفته ای

تو رفته ای به هر دلیلی

                        و من ماندهام و هزار توی وسوسه انگیز انتظار

دیگر خواب هایم بی تو معنا نمیشوند

    خواب هایم چون "ابرهای گل کلمی" از هم دریده است

                                 آخر جادوگر زمان آنها را در خود بلعیده است

سر بر می گردانم و خیره می شوم به قاب پنجره ای که حالا

                        از تمام "ابرهای گل کلمی"

و یک چینه بام کبوتر سپید

                تنها یک مشت حرف زنگ زده برایش باقی مانده است

دست نوشته هاي نیلو* در دوشنبه 1385/12/21 | موضوع: اشعار نیلو |
ادامه مطلب |

فاصله را تو يادم دادي  وقتي با لبخند دور شدي از من ...
 
 
خيلي وقت است چيز خوبي ننوشته ام
 
گمم!
 
گم شده ام
 
گمم كرده اند
 
مي زنم بيرون
 
همه خيابان را در خودم راه مي روم
 
خستگي ام را بغل مي كنم
 
ديشب دوبار ه جوان ! شدم
 
وقتي دستم را به بوم نقاشي كشيدم نوك قلم شكست!
 
خواستم قلمي ديگر بردارم كه صداي خنده ات گوشم را پر كرد
 
..
 
خاطره خزان زده ام را نفس نفس مي زنم  و خواب ديشب را از نو نقاشي مي كنم !!
 
اشك هايم را قورت مي دهم
 
ولي باز حنجره چشمانم تار مي شود
 
آخ كه هيچ چيز ترا به من پس نمي دهد ..
 
 
حالا با صداي بلند گريه مي كنم
 
                                                               چه قدر بچه شده ام
....
دست نوشته هاي نیلو* در جمعه 1385/11/20 | موضوع: اشعار نیلو |
ادامه مطلب |

تاب با تناب معنا مي شود
 
و بي تابيت مي دود به آسمان
 
از بي قراريت بالا مي رود بي تابيت
 
و مي دزدد  از من تاب و توانم را  !
 
دست نوشته هاي نیلو* در جمعه 1385/11/20 | موضوع: اشعار نیلو |
ادامه مطلب |

 
 
تا تمام خواب هايم تعبير شوند
 
 
 در سطري با سه نقطه ...
 
 
 دلخستگي ام را از نو به خواب مي بينم
 
 
 *
 خواب ديده ام در بستر نگاهت جوانه زده ام
 
 
                                             در بويش نفس هايت جان گرفته ام
 
 
                      &nbs